پرشین رمان
پرشین سایت بهترین سایت معرفی و فروش رمان های ایرانی و خارجی …

تومان23101

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

ژانر: #کمدی #پلیسی #عاشقانه #درام

نویسنده: مریم حسنی

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

توضیحات

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

ماجرای یه دختر زبون دراز و سرتق به اسم سایدا

که پدر و مادرش رو تو فاصله یک هفته از دست میده ….

ولی این وسطا دسته گلی بزرگ به عظمت یه

تظاهرات وسط شهر به اب میده که مسیر زندگیش

با زندگی یکی از مامورهای پلیس قاطی میشه

و در کنار پیچ و خم زندگی خودشونم

نمیفهمن کی بهم دل می بندن😍😁

سایدا

قسمتی از رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی  :

هوالرحمن

خودکار طلایی رنگ را روی کاغذ چرخاند، انتهای فرم را امضا زد، برای اخرین بار به دست خط ریز و مرتبش نگاه کرد.

از روی صندلی چوبی بلند شد و بسمت میز منشی قدم برداشت.

دختری که ست اداری مشکی را با مقنعه کرواتی پوشیده بود و پروتز زیاد صورتش دل را میزد.

چشمان ریزش با لنز ابی  روی صورت او چرخید و با صدایی که بخاطر بینی عملی و بیش از حد سربالایش تو دماغی بود گفت :

– تموم شد عزیزم ؟؟

– بله

– بده به من و منتظر باش. . .  تا اخر هفته باهات تماس میگیریم.

<امید به استخدام > تنها کلمه ای بود که مانع میشد وقتی این جمله را میشنود،   با ترکه گوینده انرا فلک نکند.

از پله های خروجی اپارتمان پایین امد وانگشتان دستش را سایه بان کرد تا افتاب بیش تر از این چشمانش را نزند.

با لرزش گوشی نوکیا  در جیب سارافون جین  روی پله اخر ایستاد و با دیدن شماره تلفن ثابت شادی چشمانش را ستاره باران کرد

درحالیکه سعی میکرد هیجان صدایش را کنترل کند تماس را پاسخ داد :

– بفرمایید ؟

– سلام،   روز بخیر

– سلام ممنون

– خانم بابایی ؟

– خودم هستم امرتون ؟

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

– در رابطه با استخدام تون تو شرکت (. . . ) تماس میگیرم.

سکوت کرد،   لبهای نازکش را زیر دندان گرفت که اگر پاسخش مثبت بود،   صدای جیغش گوش فلک را کر نکند.

– باید.  . . .

ضربان قلبش بالا رفت و صورتش داغ شد

– بهتون بگم.  . . . .

طعم خون را در دهانش حس کرد و گوشی میان انگشتان تپلش فشرده شد.

– متاسفانه شما استخدام نشدین.

 فقط در عرض چندثانیه تمام خوشی و هیجانش ذوب شد.

انگار که از قله های هیجان به قعر دره های ناامیدی سقوط کرده باشد.

 قلبش هم دیگر انگیزه برای تپیدن نداشت.

– ممنون،   خدانگه دار

صدایش این‌قدر ضعیف و بی جان بود که خودش هم ان را نشنید.   تکه های خورد شده امید را برای صدمین بار جمع کرد و نگاهش را به برج  طبقه نارنجی دوخت.

راهش را کج کرد و بازهم مقصدش همان مغازه ۲۰ متری بود،   که بوی کاغذ و کتاب نو همیشه در ان استشمام میشد.

صاحب انجا دوست دانشگاهی پدرش بود که وقتی فهمید سایدا بدنبال کار است اورا در مغازه کنار خود و پسرش مشغول کرد.

در شیشه ای را باز کرد و صدای زنگوله کوچک بالای در،   سر هارا بسمتش چرخاند :

– سلام عمو نادر،   من اومدم

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

– سلام دخترم.

نگاه پدرانه و مهربانش به سمت دخترک چرخید و دستان پینه بسته اش کیسه ی خرید را بدست مشتری داد،   نگاهش به دستگاه کارت خوان بود و مخاطبش دخترک تازه از راه رسیده :

– شیری یا روباه ؟

– فعلا درحد موریانه هم نیستم چه برسه شیر و روباه !

کارت و رسید را به پسر بچه ی بور و زاق داد و سرش را بالا اورد.   این نگاه عسلی پر از محبت اورا یاد پدرش می انداخت.

– چرا بابا جان؟ مگه چیزی گفتن ؟

از میان انبوه کتابهای انتهای مغازه صدای سینا بلند شد :

– چرا نداره پدر من،   بازم زنگ زدن گفتن از استخدام شما معذوریم،   این یکی هم گفته بشین که باهات تماس بگیریم.  . . . . .

سکوتش طولانی شد و اینبار صدایش ارام تر به گوش رسید :

– اخه کی به کسی که لیسانس هم نداره کار می ده که این دومی باشه ؟؟؟

دخترک با حرص از میان کتاب ها گذشت و سینا را دید که با یک تیشرت نازک تابستانی پشت به او مشغول سیمی کردن کتاب است.

بخاطر پایین بودن سرش سفیدی پشت گردن تازه اصلاح شده اش چشمک می زد و نفهمید چه شد که رد هر چهار انگشت اش ان سفیدی تمیز و یک دست را قرمز کرد :

– حرف اضافی موقوف.  . . لیسانس ندارم ولی دلیل براین نیست که کارمو بلد نباشم.

– اااااااخ بیشعوور چرا می زنی؟ خب دارم راستشو میگم.

– زدم چون دقیقا حرف نزدی زر زدی. .

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

کتاب را روی میز انداخت و گردنش را مالش داد:

– اخه بچه توی این مملکت به فوق لیسانسا هم به زور کار می دن چه برسه توعه دیپلمه

با خشم،   از میان دندان های به هم کلید شده اش غرید :

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

– فوق دیپلم، تازه معدلمم ۲۰

میان موهای نیم فر سیاهش دست کشید و پوزخند مضحکی زد:

– دیگه بدتر اینجوری یه انگ خر خون هم بهت می چسبه

– مثل تو خوبه که چهار سال یک ترم در میون مشروط شدی؟؟؟

خیز بر میدارد و دو دستی دهانش را می‌پوشاند.

چشمان سیاهش از نزدیک درشت تر دیده می شد در حدی که می توانست مژه هایش را هم بشمارد :

– خفه شو دیوونه. . . . .  بابا بشنوه حسابم با کرام‌الکاتبینه

دخترک چشم روی هم گذاشت و از درد لب پاره اش،   دست دور مچ بزرگ او حلقه کرد.

سینا که تازه متوجه موقعیت شان شده بود،  دستش را از روی صورت گرد او برداشت.   درحالی که صورتش را کنکاش می کرد نیم قدمی عقب رفت:

– لبت چرا زخمه؟

– فضولیش به تو نیومده.

صدای زنگ گوشی بلند شد و نام مادر روی ان به نمایش در امد :

– جانم مامان

– سلام دردت بسرم

– سلام دورت بگردم

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

–  دخترم کی میایی خونه؟؟

– یکم دیگه پیش عمو نادر کمک می کنم میام

صداهای نامفهومی شنید،   انگار مادرش در گفتن چیزی تعلل می کرد:

– مامان.  . . چیزی شده؟؟؟

– نه مادر،   چی می خواد بشه ؟فقط. . . .

– فقط چی؟

– داروی بابات تموم شده

با کف دست ضربه محکمی به پیشانی اش زد و به افتابی که کوله بار غروب از آسمان بسته بود نگاه کرد :

– خب دورت بگردم، الان باید بگی ؟ شب جمعه؟ که قرص سرماخوردگی شم سخت گیر میاد؟

نگاه از سر ترحم نادر اعصابش را متلاشی کرد.

 راه کج کرد،  از مغازه بیرون رفت و روی پله کنار در نشست.

– یعنی نمی شه پیدا کرد مادر؟

– مگه من مردم که نشه ؟ چرا عزیزم می گیرم میام.  . . .  مراقب باشید تا برسم.

– باشه مادر توهم مراقب خودت باش

– به روی چشم

دست روی زانو گذاشت و ایستاد :

– سایدا

– جان

– پول داری پیشت مادر؟؟

حواسش سمت کیف پول صورتی خالی و عابر بانک داخلش رفت. . . .

دلش قرص نبود و باید دل مادرش را قرص می کرد.

– اره دارم

خداحافظی را کوتاه کردند و به مغازه بازگشت.

نگاه پر ترحم  نادر و سینا را دوست نداشت.

 بی حرف کوله اش را برداشت و تن خسته اش را تا ساعت ها بین داروخانه های شهر گرداند.

 نیمه های شب بود که به خانه رسید.

 و تمام طول کوچه ی  ارزو را تا رسیدن به در ابی رنگ دوید.

زنگ را فشرد و پس از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد.

 مادرش مثل همیشه در ایوان پر گل به استقبال دخترکش امد.

 طول باغ را طی کرد و درحالی که نگاهش روی بدن پیر و فرتوت مادر بود،   کفش های اسپرتش را  در اورد.   پا روی قالیچه سرخ دست بافت گذاشت.

وارد سالن نسبتا بزرگ شان شد و چشمش به جای خالی تخت مقابل تلویزیون خیره شد.

از ترس اتفاقی که کابوس همیشه اش بود بند دلش پاره شد و زانوهایش روبه سقوط رفت که صدای بوق های دستگاه نفس از دست رفته اش را باز گرداند.

سرش روی شانه به پشت چرخید و تختش را کنار پنجره ی مشرف به باغ دید.  نگاه گرم و عسلی اش روی صورت دخترک دو دو میزد.

کنارش ایستاد و سر عاری از مویش را بوسید.

دستان پیر و لرزان پدر بالا امد و روی دست کوچکش نشست.

پوستش زمخت و زبر شده بود.

 انگار روی دستش مسواکی زبر می کشیدند ؛ اما ؛ همین را هم دوست داشت.  . .  بودن و دیدن و بوسیدن پدر مریضش را.

 حتی جای ماسک اکسیژن که همیشه رد قرمزش روی صورت پیرش دیده می شد.

انرا هم دوست داشت.

کنارش نشست و با دو دست یک دستش را گرفت :

– سلام بابای گلم،   امروز بهتری ؟ دیگه سرفه نکردی ؟

جواب همه سوالاتش دست ازاد دیگری بود که بالا امد،   گونه اش را نوازش کرد و پلک پر چین و چروکی که روی هم گذاشته شد.

 همان دستی که روی صورتش نشسته بود را گرفت و بوسید.

بارها بوسید.  . . .

کم کم غم بود و سپاه اشک که داشت به چشمانش لشگر کشی میکرد.

گریه کردن پیش پدر مادرش را خیلی وقت پیش بر خود حرام کرده بود.

نفس عمیق کشید و لبخند بزرگی به صورت نشاند.

خم شد و گونه پدرش را که از کنار ماسک بیرون بود،   بوسید.

هنوز هم ریش های سفیدش،   پوست نازک صورت اورا می گزید.

 با خنده و شوخی صورتش را دست کشید  :

– اخخ. . . . بابا یادم باشه به مامان بگم صورتتو اصلاح کنه،   ریشات در اومدن.

پدرش با لبخند محوی چشم بر هم گذاشت و نفس هایش کم کم عمیق شدند.

انگار فقط منتظر بود تا دخترکش را ببیند و بخوابد.

 دست پدر را کنارش گذاشت و ملحفه یاسی رنگ را تا روی گردنش بالا کشید.

 وارد درگاه گرد اشپزخانه شد و مادرش را دید که با غذای روی اجاق مشغول است.

 جلو رفت و او را از پشت در اغوش کشید.

 سرش را میان گردن او پنهان کرد و لب زد :

– مامان جونم چطوره ؟

دست گرم و تپلی اش روی دستان سرد سایدا نشست.   صدایش ارام و نوازشگونه بود :

– خوبم دختر گلم،  الحمدالله

یک قدم عقب رفت و مادر بشقاب لوبیا پلو را جلویش گذاشت.

لقمه اول را به سختی قورت داد و با صدای ارامی پرسید:

– چخبر؟

صندلی را بیرون کشید و روی تشک مشکی ان نشست:

– سلامتی. . . امروز دکتر از موسسه اومد باباتو دید.

– خب چی گفت ؟

– گفت دارو هاش مثل قبل اثر نداره،   ریه اش داره اب میاره

دانه های لوبیا و برنج را جویده و نجویده قورت داد و لیوان اب را سر کشید.

– یعنی چی ؟ داروشو عوض کرد ؟

– نه

قاشق و چنگال را با حرص روی میز کوبید و ابروهای نازکش در هم فرو رفت :

– یعنی چی نه ؟

– گفت تا اخرای این ماه فعلا با همینا ادامه بده تا ببینن باید چیکار کرد.

کلافه نفسش را بیرون داد و چتری های کوتاهش را کنار زد.

دیگر دل و دماغی هم برای خوردن غذایش نداشت.

 بشقاب را کنار زد و به صندلی تکیه داد :

– شنبه میرم دکترشو می بینم.  . . .  خدا بزرگه مامان جان،   دکتره لابد یه چیزی می دونه که این جوری گفته.  . . دستت دردنکنه.

پاشو بریم بخوابیم که جون تو تنم نیست.

غذایش را جابه جا کرد و بشقاب را شست.  . .

نگاهش در اتاق

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

صورتی یاسی اش چرخید و روی تخت پرنسسی صورتی اش خیره ماند. .

یاد شب هایی برایش زنده شد که با پدرش روی همین تخت می‌خوابیدند و او درحالی که موهایش را نوازش میکرد  شاهنامه را از حفظ می خواند.  . .

همان شب هایی که اینقدر بیدار می ماند تا پدرش از سرکار بازگردد.  . . .

تا پدر شعر بخواند و دستش میان موهای او بگردد.  . ‌.

 سایدا چشم ببندد و بوسه ی گرم پدر روی پیشانی کوچکش بنشیند.  . . .

همه روزهای زندگی اش قشنگ و رنگین بود. . . .

تا قبل از ان سال نویی که ای کاش هیچ وقت تحویل نمی شد.

 همان سالی که به او قول سوغاتی داده بود ؛ اما هیچ کس نمی دانست چه شد که بجای شیراز سر از شلمچه در اورد و در اثر بمب خنثی نشده برای دخترکش ریه های شیمیایی اش را سوغاتی اورد. . .

از ان روز به بعد نه خانه باغ درندشت شان را دوست داشت و نه اتاق خواب پر زرق و برقش را.

 بالشت ساتن صورتی را در اغوش کشید و خودش را تسلیم خواب کرد.

راستی  امروز یک لکه کوچک کنار شقیقه پدر اضافه شده بود و همین داشت دیوااانه اش می کرد.  . .

——————————

(سه روز بعد)

پنج نفر در سالن بزرگ انتظار نشسته و بجز سایدا همگی مرد بودند.

 با نگاه اندکی به سر و وضعشان می شد فهمید که از کدام طبقه اجتماعی هستند.

خواسته های فرم را دانه به دانه پرمی کرد و همزمان حرف های دکتر در سرش می چرخید.

– راستش اینطور نیست که دارویی نباشه یا درمان نداشته باشه.  . .

– خب پس چی ؟

– بدن شون دیگه کشش نداره. . .

 ما هرچیم مقدار دارو رو بیشتر کنیم یا روند درمان عوض شه. . .

در نهایت این خودشه که بیشتر اذیت می شه.  . .

فرم پر شده را نگاه می کرد و به حرف های دکتر فکر میکرد.

نفهمید چقدر گذشت که دید هر چهار نفر برخواستند،   جایی را امضا کردند و شنیدند که از شنبه کار جدیدشان شروع می شود.

 دلش گرم شده بود که شاید امروز روز پایان کابوس هایش باشد روزی که استخدام شود و بتواند راه دیگری هم برای نجات پدرش پیدا کند.  . .

 روزی که با خبر خوش به خانه بازگردد.

نگاه خیره منشی را که روی خودش حس کرد، از دیدن سالن خالی خجل شد.

کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و به سمت میز اداری سفیدرنگ قدم تند کرد.

با لبخند محوی فرم را تحویل داد و اماده بود بعد از صدای بهم خوردن کشو ها،   همین مردی که مقابلش نشسته بگوید (اینجارو امضا کنید) و او بهترین

امضایش را آنجا بنشاند.

سپس او لبخند بزند و با همین لب های رنگ و رفته اش بگوید (از شنبه منتظر حضورتون هستیم).

صدای باز و بسته شدن کشو ها و کلیدی که در ان میچرخید تمام شد و سایدا به ارامی نگاهش را معطوف پسرک لاغر پشت میز کرد.

او هم درجای خود نشست و منتظر به چشمان قهوه‌‌ای سایدا نگاه کرد:

– بابت فرمی که پر کردین ممنون،   میتونید تشریف ببرین تا همکارم باهاتون تماس بگیره.

صدای ترق تروق شکستن لامپ های امیدش را می‌شنید.

نگاهش رنگ خشم به خود گرفت و از خود پرسید :

– عیب داره این دیلاق رو از کرواتش دار بزنم ؟؟؟خب چی میشه بمنم بده امضا کنم ؟

سعی می کرد ادب را رعایت کند و او را مورد عنایت فحش های جدیدی که یاد گرفته قرار ندهد.

– ببخشید.  . . . . یه سوااال.  . . .

نگاه عسلی مرد از روی تلفنش کنده شد و در صورت دخترک چرخید :

– بفرمایید

– بجز من چهاار نفر دیگه هم فرم دادن و ظاهرا استخدام هم شدن.  . .

– بله.  . استخدام شدن

– پس.  . . علت اینکه الان من استخدام نشدم.  . . . .

در گفتنش شک داشت ولی باید میپرسید

–  مدرک تحصیلیم که‌نیست ؟؟.  . . هست ؟

دست مرد بالا امد و مقابل صورت سایدا قرار گرفت  انگار تعلل داشت در گفتن یا نگفتن چیزی.  . .

با کمی مکث به اطراف نگاه کرد ودرحالی که به ارامی حرف میزد به چشمان سایدا خیره شد  :

–  نه مشکل شما مدرک تحصیلی تون نیست.  . .

هرچند اگر دانشجو بودین خیلی بهتر بود اما فعلا مشکل این نیست.

– پس.  . . . . پس چرا من استخدام نشدم ؟

– چون الویت استخدام طبق قانونی که تصویب شده با آقایونه.  . . .

قل‌قل جوشیدن خونه را در رگ و پی اش را حس میکرد.  از طرفی هم احساس میکرد دیگر هیچ ریسمانی برای چنگ زدن نمانده و باید اماده سقوط در دره سیاه زندگی باشد.

اختیار هیچ چیز را نداشت.   گوشش برای خود سوت میکشید و چشمانش سیاهی میرفت.   امروز برای یک لحظه حس کرد در برابر سختی های زندگی پیروز شده و حالا کم کم میتواند روی خوش زندگی را هم به خودش ببیند و هم به خانواده اش نشان دهد.

خداحافظی سر سری کرد و به قدم های مرد پشت سرش توجهی نکرد.  .

سه طبقه را بجای اسانسور از پله ها پایین رفت و بازهم،   سینه به سینه شدنش با مردک دیلاق و کت شلواری که یشمی و خردلی را باهم ست کرده بود را پشت گوش انداخت‌.

 ساعت  غروب بود و حتی ماه هم همانند دونده مسابقه میخواست با تمام سرعت خود را پشت ساختمان مرتفع پنهان کند.

 اسمش پاییز بود و رسمش شلاق های سوزناک نسیم.  . .

اسمش فصل عشاق بود و رسمش تنها راه رفتن زیر تازیانه های باران.

اخرین امیدش این شرکت بود که ان هم سوخت.

 کاش زودتر به او می گفتند این قانون مسخره را.  . . .

بلکه زودتر به فکر راهی باشد برای درمان پدرش.

از جلوی زمین بازی گذشت و با دیدن تاپ خالی یاد بازی هایشان با پدر افتاد.   اورا در اغوش میکشید و روی تاب بزرگ می نشاند.   اینقدر تاب میدادکه به قول خودش به ستاره ها برسد و بتواند انهارا بردارد.

بستنی دستگاهی میخریدند و بابا درحالیکه دستش را تاب میداد برایش شعر میخواند :

یه دختر دارم شا نداره صورتي داره ما نداره

از خوشگلي تا نداره‌‌. . ‌.

به کس کسونش نميدم به همه کسونش نميدم

به راه دورش نميدم به حرف زورش نميدم

به کسي ميدم که کس باشه پيرهن تنش اطلس باشه

شاه بياد با لشکرش شاهزاده ها دور و برش

به خانه که میرسیدند موهایش را گیس میکرد و با کش سر توت فرنگی می بست.

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

 گونه اش را میبوسید و میگفت :(خدایا شکرت واسه این دختر گلی که بما  دادی.   )

**

باران نم نم بر سرش میبارید و کسی با ماشین پا به پایش می امد.

مقنعه مشکی اش نم کشیده بود و راننده آز‍‍‌ِرا مشکی رنگ صدایش میکرد.

نمی شنید چه میگوید، فقط این سوال در سرش چرخ میخورد که( مگر زن بودن چه ایرادی دارد؟؟ )

نوکیای آلبالویی در جیبش ویبره می رفت؛ولی او بی اهمیت روی کاشی های پازل مانند خیابان قدم می گذاشت.

 به ایستگاه اتوبوس که رسید خودش را روی صندلی نمور ان انداخت.

 ماشین کنار ایستگاه ترمز زد و فقط همین را کم داشت که کسی در میان باران مزاحمش شود.

در دل خدا خدا میکرد که خودش ناامید شود و راه امده را باز گردد، وگرنه که می‌دانست با اتفاق هایی که پشت سر گذاشته کلا ۵ دقیقه میتواند در برابر مزخرفات امثال او تاب بیاورد و آتشفشان خشمش گریبان اورا نگیرد.

نوکیا البالویی همچنان می‌لرزید و انگار مهر سکوت و سکون همزمان بر تن و زبانش کوبیده شده.

حتی دلش نمیخواست سربلند کند و جواب حرف های⁦ ان صدای اشنا را بدهد.  . .

راننده ماشین صبرش سر امد،   ماشین را خاموش کرد و شیشه را تماما پایین داد .

 حالا سایدا هم میدید که مردک مزاحم همان،   کت شلواری پشت میز است،   که کتش را در اورده و استین خردلی‌اش را تا ساعد بالا زده.  . .

حتی میشد کمی از خالکوبی ساعدش را دید که از زیر استین بیرون زده.

گوشی ویبره میرفت و او می خواست سایدا سوار ماشینش شود.

باران از میان سقف ایستگاه روی شانه هایش می چکید و باز هم او اصرار میکرد که «لج نکن دختر توی این هوا،   این موقع شب،  خانوادت نگران میشن»

ویبره ی قطع شده گوشی باز هم از سر گرفته شد.

۲دقیقه از صبرش باقی مانده بود. . . .

چشمانش را بست و نفس عمیق کشید.

دور از عقل بود،  سوار ماشین کسی شود که هنوز ۲ساعت بیشتر از دیدارش نمیگذرد.

با همان چشمان بسته و فکی که سرما بهم میخورد بالاخره مهر سکوت را از دهانش کند و صدایش سکوت خیابان را شکست :

– اقای محترم،   اینجا بمونم از سرما قندیل ببندم،  شرف داره به اینکه باهرکسی راه بیوفتم و اخرش سر از ناکجا آباد در بیارم.

چشمانش گرد شد و با لحن پر تعجب پرسید:

– واقعا اینقدر غیر قابل اعتماد بنظر میام؟؟

– اصن کسی توی این دنیا هست که بشه بهش اعتماد کرد ؟

– اعصاب نداریااااا !

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

بی اختیار صدایش بالا رفت :

– اره امروز اینقدر بهم رسیده که پتانسیل دارم همینجا از همین کروات کج و کولت دارت بزنم.  . . اَه. . . . .  برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه.

سرش را کمی کج کرد و از پنجره به دخترک زل زد.  . .

دلش نمی امد دختر هرچند نااشنا در انتظار اتوبوسی بنشیند که هیچ وقت قرارنیست بیاید:

– بیا سوار شو دختر سرده هوا لج نکن تا اتوبوس بیاد ادم برفی میشی. . .  درواقع اصن اتوبوس نمیاد اینجا

از پرویی او دوباره خون جلوی چشمانش را گرفت،   کوله کوچک را روی صندلی کناری کوبید و با حرص بلند شد:

– میری یا خودم همینجا روزیتو بدم؟؟؟

پسرک قصدش کمک بود.  . .

ان هم فقط تا ایستگاه تاکسی سر چهار راه ؛ اما انگار توپ دخترک سرتق پر تر از این حرفا بود که بتوان با او منطقی صحبت کرد.

دستش را به نشانه تسلیم بالا اورد و درحالیکه استارت میزد گفت:

– باشه. . باشه‌، هرجور راحتی میل خودته. . . فقط امیدوارم از من خورده نگرفته باشی.  . . بابت اون حرفا من مامورم و معذور.  . . نمیتونم سرخود تصمیم بگیرم.

این را گفت و رفت.

از شدت خشم سرش داغ کرده بود و ویبره چند باره گوشی کافی بود که با تمام حرص تماس را باز کند :

– چته توام یکسره گرفتی؟؟؟

از صدای بلند سینا پشت تلفن گوشش سوت کشید :

– کدوم گوری موندی تو نصف شبی دختره رواااان پریش؟؟؟

فریاد سینا برایش مثل تلنگری بود که به ظرف پر ترک می خورد و هزار تکه اش میکند.

بغضش پر صدا تر از همیشه شکست :

– تو ایستگاه اتوبوس،   کجا میخوام باشم ؟

خشم صدای مردانه سینا فرو ریخت :

– سایدا.  . . . داری.  . .  گریه میکنی؟؟؟

– نه

– پس چرا صدات اینجوریه ؟

هق هق اش اجازه حرف زدن به او نمی‌داد.

جمله بعدی سینا (کجایی) بود و جواب سایدا تنها اسم خیابان هایی بود که بریده بریده میگفت.

چند دقیقه بعد پژو آردی یشمی سینا جلوی پایش ترمز زد و او با کاپشن چرم مشکی و جین ذغالی از ماشین پیاده شد.

نگاهش روی سایدا نشست که با لباس های نازک و نم دار زیر باران نشسته بود و به خود میلرزید:

– سایدا!!. . . این چه سر و وضعیه؟

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

کمکش کرد تا سوار ماشین شود.

انگار که عضلاتش در همان حالت یخ زده باشند با هر حرکت احساس میکرد تمام بدنش از درد فریاد میکشد.

روی صندلی جلوی ماشین جای گرفت،  بخاری ها روی جسم لرزانش تنظیم شدند و کمربندش به دست سینا بسته شد.

کمی از حرکتشان میگذشت و انگار یخ صورتش باز شده بود که اشک هایش بی صدا فرو می ریخت.

ماشین گوشه ای از خیابان توقف کرد و چند لحظه بعد لیوان یکبار مصرف چای در دستش قرار گرفت.

 نگاهش بین لیوان دستش و چشمان عصبی سینا گشت :

– هان ؟ چرا اونجوری نگام میکنی؟؟

– هان و مرررضضض. . . . . . عین ادم سوالایی که میپرسمو کوتاه جواب میدی

پوزخند زد و به قطرات باران روی شیشه چشم دوخت :

– هه. . سنار بده آش

–  کجا بودی ؟

– تو باغچه

دندان هایش چفت هم شدند :

– سااااییداا

– ای دررررد،   خب وقتی اون نیم مثقال چربی رو بکار نمیندازی من چه جوابی دارم به تو بدم دیگه؟؟؟ بنظرت من وقتی گوشیم خاموشه یا جواب نمیدم توی چه مرحله ای هستم؟؟

روی فرمان کوبید و به سمتش چرخید:

– باز رفته بودی مصاحبه؟؟

بی صدا سرتکان داد و لیوان را زیر بینی اش گرفت،   عطر دارچین چای تمام حال بدش را برای چند ثانیه پاک کرد.

– نتیجه؟؟؟

تلخندی به لبش نشست :

 – هه

– دردت چیه سایدا؟ توکه داری پیش ما کار میکنی پس چرا اینقدر این شرکت و اون شرکت رو برای استخدام بهم میدوزی ؟؟؟

– استاد ببخشید اینم پاسخ کوتاهه؟؟؟

– جون بسرم کردی بنال  بچه

– یعنی خودت نمیدونی؟؟

– چرا میدونم ولی دردتو رو نمیفهمم

– درد من زن بودنمه.  . .  چون زنم. . . . چون اولویت شماهایین.  . . . چون.  .

قطره اشک روی گونه اش سر خورد و باقی حرفش را با بغضش بلعید.

 غرورش اجازه نمیداد سفره ی بید زده دلش را باز کند و وقتی پروانه های مشکلات از میانش پر میزنند انها را نشانش دهد.

نمیتوانست بگوید تک بچه بودن و نان آور خانه بودن سخت است و سخت تر از ان،   جور نبودن دخل و خرج است.  . .

مثل جان کندن بود اگر میخواست بگوید دارو های پدر روز به روز گران تر و نایاب تر میشوند و حال قلب مادرش وخیم شده.

این راهم باید میگفت که در کنار پدر برای مادرش هم قرص قلب و قرص زیر زبانی میخرد؟

نه.   نه.   نه.   نه

هرچند سینا دوست کودکی بود و رفیق خانوادگی اما همراز نبود.

کسی نبود که سایدا از هرچیزی با او درد و دل کند.  . .

نفس عمیق پر دردی کشید و چایش را یک نفس نوشید.

 با تشکری کوتاه از ماشین پیاده شد.

باید میدوید تا باد و باران به سرش بخورند و تمام حال خرابی های امروزش را ببرند.

باید میدوید تا که همان دخترک شاد وسرزنده صبح به خانه بازگردد.

اینقدر دوید تا به بن بست ارزو رسید.

 همان تک کوچه ای که فقط یک در ابی رنگ  در انتهای ان بود با دو پرستوی عاشق رویش.

 ایفون خانه شان نه تصویری بود و نه چراغ داشت،   فقط یک دکمه کوچک سفید بود با یک بوق ساده.

 نه مثل خانه های دیگر دینگ دینگ میکرد و نه سوت بل بلی میزد.

فقط وقتی فشارش میدادی میگفت

– بوووووووووووق

——————————————

پنج روز بعد

خیره ی شمع های رنگی و شمع بزرگ عددی روی کیک بود و گلهای سفید ابی روی کیک قند در دلش اب میکرد.

بینی اش رابالا کشید و  لعنتی فرستاد به مریضی اش که هنوز اثرات تب ولرز وسرما خوردگی ان شب تمام نشده بود.

نگاهش تا صورت خسته و پر مهر پدر و مادر بالا امد.  لبخند سرشار از ذوق شان تمام ناخوشی های  روز را خود به خود از بین برد.

چشمانش تر شد و باز به عدد بیست و سه طلایی رنگ روی کیکش نگاه کرد.

چشمانش را بست و ارزویش را با خود تکرار کرد.

دلش نه دانشگاه رفتن میخواست،   نه کار و نه همسر خوب.  . . . تنها خواسته اش فقط و فقط سلامتی و طول عمر برای دو  فرشته پیش رویش بود.

 با همان چشم های بسته شمع را فوت کرد و قطره کوچک اشک از میان مژه هایش فرو ریخت.   از بوی عطر یاس متوجه نزدیک شدن مادرش شد.  . .

 چشمانش را باز کرد و او را در حالی دید که مثل هرسال هدیه خود را در زر ورق رنگی با پاپیون بزرگ صورتی کادو کرده و بسمتش می اید.

جعبه ی بنفش را گرفت و گونه ی چین افتاده هردویشان را بوسید.

جعبه را روی میز چوبی ترک دار گذاشت و با کنجکاوی به ان خیره شد.

 گوشه ربان را بین سر انگشتانش گرفت و ارام کشید تا زر ورق دور جعبه پر سروصدا از بند ازاد شد.

 دستانش را روی دهانش گذاشت و از دیدن تصویر گوشی مدل جدید روی جعبه،   جیغ کم صدایی کشید.

هم از دیدنش خوشحال بود و هم از تصور قیمت نجومی ان چیزی روی قلبش سنگینی میکرد.

– هیییییعع.  . . . مامان.  . . . این.  . . . این.  . اخه.  . .

اخم تصنعی روی پیشانی پر چینش نشاند :

– اخه نداره گل دخترم.  . . . . مگه ما یه سایدا بیشتر داریم که کادو تولدش هم بخواد با وسواس باشه ؟

– نه.  . . ولی.  . . . ولی این.  . . .

مادرش خوب حس و حال دخترش میخواند و می شناخت.

اورا در اغوش کشید و روی موهایش بوسه زد.

– به ایناش فکر نکن عمر مادر.  . . مبارکت باشه.  . . میدونم هنوز خیلی چیزا کم داری که شبیه هم سن و سالای این دور و زمونه باشی.  . . .

درمیان اغوش مادر صورتش را پوشاند :

– وای مامان نگو دیگه از خجالت اب شدم.  . . . این حرفا چیه اخه ؟ جز شما دوتا دیگه از دنیا چی میخوام مگه؟

بازهم بوسه های گرم مادر روی سرش نشست و با دستانی که دیگر صافی و ظرافت قبل را نداشتند پشت سایدا زد :

– ول کن این حرفا رو.  . . اون مایه ی ابرو رو بنداز دور و این یکیو روشنش کن.

از اغوشش مادرش بیرون امد و دستانش به سمت جعبه رفت، گوشی رزگلد را در دستش گرفت و با فشردن دکمه ی کنارش انرا روشن کرد.

ملودی ملایم نواخته شد و چند لحظه بعد صفحه با تصویر خودش که مقابل قفسه ی چوبی کتاب خانه،   کتاب بزرگی را ورق میزد مقابل چشمانش روشن شد.

اصلا نمیتوانست باور کند این کار پدر یا مادرش باشد،   تعجب در چشمانش ریخت و به صورت مادرش خیره شد !

حتی نمی‌دانست این عکس چه زمانی و توسط چه کسی گرفته شده !

مادرش زیر خنده زد وبریده بریده گفت :

– قربون این صورتت برم که اینطور تعجب کردی مادر.  . .

این احتمالا کار سیناس.  . .

اخه منو بابات که از این چیزا سر در نمیاریم،   پول دادیم اون بچه زحمتشو کشیده.  . .

ولی امان از این پسر.  . .

چه عکسی هم انتخاب کرده !

اخه منو بابات که از این چیزا سر در نمیاریم،   پول دادیم اون بچه زحمتشو کشیده.  . .

ولی امان از این پسر.  . .

چه عکسی هم انتخاب کرده !

دفترهای سیمی طرح دار را در قفسه فلزی جاکرد و یکی از ان پر زرق و برق ها را به عنوان نمونه به بقیه تکیه داد‌.

دیگر نه انگیزه ای برای مصاحبه داشت و نه منتظر بود تا یک شماره ناشناس با او تماس بگیرد.

 نگاهش پی در گوشه و کنار مغازه چرخ خورد و روی قفسه مدادرنگی ها ثابت ماند. کاش می‌توانست یک روز با این قفسه تنها باشد،   انوقت بود که یکی از کاغذهای بزرگ A را بر می‌داشت و کف زمین پهن میکرد.  . .

دلش میخواست در هرگوشه اش یکی از آرزوهایش را نقاشی کند.

مگر دختری هم بود که برای آینده اش به هیچ چیز فکر نکند و از نقاشی هم متنفر باشد؟

شاید باشد. . . .

شاید هم نباشد‌‌. . . .

ولی سایدا فرا تر از چیزی که قابل تصور باشد عاشق هنر بود ؛ فقط با شرایطی که داشت دیگر دل و دماغی نمی ماند که بخواهد به انچه در سر می‌پروراند حیات ببخشد.

سینا از پشت بطری شیشه ای که مایعی ابی رنگ داشت را از زیر روسری به گردنش چسباند و جیغ دخترک غرق شده در دنیای رنگی پیکاسو را در اورد.

– اییییی.  . . . . مردشور اون ریختتو ببرن یخ کردم سییینااااا

هرچه تقلا میکرد نمیتوانست شیشه را از روی گردنش کنار بزند و مجبور شد با لگدی زیر زانویش اورا زمین گیر کند‌:

– اخ‌. . . . . چرا جفتک میندازی؟چلاق‌شدم

با دستش جای شیشه را میمالید،   این که ان نقطه از گردنش بی حس شده و پوست ان قسمت سرد سرد بود به کنار ولی اینکه جای بطری میسوخت و گردنش درد گرفته بود را هیچ جای دلش نمی‌توانست بذارد.  تا اخر شب به بند بند وجودش نیاز داشت و ۲ بعد از ظهر برای شروع یک گردن درد جانانه خیلی زود بود.

– هرچی سرت بیارم حقته

– منو باش برا کی انرژی زا خریدم.

نگاهش به بطری و مایع ابی رنگ درونش جلب شد و سریع مسیر نکاهش را عوض کرد:

– بیخود خریدی من از این آت و اشغالا نمیخورم. . . همینم مونده چیز خورم کنی

– انرژی زاس دیوااانه.  . . رنگ و روت مثل میت شده.

– بمیرمم لب به اون زهرماری نمیزنم. .

روی زمین نشسته بود و زانو یش را می میالید:

– کوفت.  . . دختره وحشی.  . .  ببند دهنتو. . . . اصن التماسمم کنی نمیدم بهت.

سایدا چشمانش را جمع کردو بینی اش را چین انداخت :

– ایش ایش ایش.  . پسره لوس ننر.  . .  یجور آخ و اوخ میکنه انگار ارپی چی خورده.  . .

از کنار سینا گذشت و با نوک کفش ضربه ای به پای درازش زد:

– پاشو جمع کن خودتو از وسطه.  . . .  لوس

با حالتی چندش رد شد و میان قفسه هایی که انتهای مغازه قرار داشت ایستاد.

سینا با صورتی مچاله از درد تظاهری اش ایستاد و بسمت او رفت :

– ببینم با گوشی جدیدت کنار اومدی ؟ خوبه ؟ بهت دادن اصن ؟ یا سوتی دادم ؟

– اره بهم دادن.  . مرسی.  . توام به زحمت افتادی

دستش را در هوا تاب داد و با صورت مچاله گفت :

– ببند بابا برا من لفظ قلم حرف میزنه.   حالا میتونی باهاش کار کنی یا نه ؟

دخترک که با چهره ای بی تفاوت خود را با کتاب های میان قفسه مشغول نشان میداد شانه بالا انداخت و لب زد :

–  اوهوم به لطف تو زود راه افتادم.

سینا درحالیکه خجالت زده پشت سرش را دست میکشید پرسید:

– میشه بپرسم چه نقشی داشتم که خودم خبر ندارم ؟

– هرجا گیر میکردم فحشت میدادم خود به خود درست میشد.  .

سینا هم با چهره ای وا رفته صرفا برای تلافی کردن حرفش گفت :

– اهااان.  .  خب اونکه نظر لطفتو نشون میده ؛ ولی خب حق داری.  . . برای تویی که مدل بالا ترین گوشی دستت همون نوکیا البالوییه بوده کار کردن با این مدل جدیدا بایدم برات سخت باشه.

نگاه خیره و پر غضب سایدا را که بر روی خود حس کرد بلافاصله بحث را چرخاند بلکه پای دیگرش تا پایان ساعت کاری سالم بماند.

– راستی. . . برنامه هایی که برات ریخته بودم دیدی؟

– اوهووم ؟

– پس چرا تو هیبچ کدوم پیدات نمیکنم ؟

– کجا ؟ چرا تو باید پیدام کنی ؟

– توهمون برنامه هایی که ریختم میتونیم همو پیدا کنیم،  چون توی مخاطبای هم هستیم.

 – اه بابا سینا اون کلش برنامه اس کدومو میگی یه چندتا شوباز نکرد منم چون فکر نمیکردم مهم نیست دیگه بیخیالش شدم.

– برو بیار برات تا اینجایی درستش کنم.

– من میخوام تو همه برنامه ها در دسترسم باشی.  .

باحرص رو به سینا تنه اش را جلو کشید وغرید:

– من نخوام باید کیو ببینم ؟

نگاه خونسردی به صورت و گرد وپر حرص سایدا انداخت :

–  مامانتو

دخترک با یاد اوری حرف های مادرش که تاکید داشت همه برنامه هایی که نتوانسته بود با انها کار کند را سینا برایش درست کند گفت :

– ای تو روحت که پیش ننه بابامم بیشتر از من اعتبار داری.

با حرص گوشی رز گلد را با قاب پشمالوی خرگوشی چنگ زد و تخت سینه او کوبید.   با فشار کمی به سینه اش گوشی را در همان حالت نگه داشت و قفلش را باز کرد :

 به محض باز شدن قفل فشار دست دخترک از روی گوشی کم شد وسینا گوشی را سمت خود چرخاند.

قد سینا که چند سانتی از سایدا بلند تر بود و عادت نزدیک گرفتن گوشی به صورتش مانع میشد سایدا بتواند به راحتی صفحه را ببیند.

هرچه خود را روی پنجه بالا میکشید دستان بزرگو قد بلندش مانع میشد.  ناگهان با حرص مچ دستش را دودستی چسبید و پایین کشید :

– عههههه گوشی منو گرفتی دستت معلوم نیست چیکار میکنی ! بیار پایین این نردبون اتش نشانی رو منم ببینم.

سینا باخنده دستش را پایین کشید و گوشی را صورت سایدا نگه داشت.

به محض اینکار دخترک از دیدن برنامه هایی که شدیدا در مورد شان کنجکاو بود ولی نتوانسته بود وارد شود،  چهره اش را درهم فرو برد به برنامه ها اشاره کرد.  . .

– ایناها ایناس نتونستن برم توش.

نگاه سینا به ایکون برنامه ها افتاد و دانه دانه شروع به توضیح داد که هرکدام پچه کاربردی دارند،   بعدهم با گوشی خودش از هرسه برنامه برای سایدا پیام فرستاد ونوار ابزار بالای صفحه را به او معرفی کرد.

دخترک که حالا با نمایی دیگر از برنامه  ها روبه رو شده بود با نگاهی متحیر به حرکات انگشتان سینا خیره شده بود.

سینا وارد اینستاگرام شد و برایش توضیح داد که میتواند به نوعی با تمام دنیا ارتباط برقرار کند.

هرچه توضیحات سینا بیشتر میشد میزان تعجب دخترک هم بیشتر میشد.  .

تنها جمله ای در ژرفای ذهنش موج میخورد یک جمله بود (یه گوشی واین همه توانایی ؟اگر گوشیا این همه کار ازشون برمیاد پس اونی که دست من بود چی بود ؟)

– بین سنگ لی لی و اجر پاره میتونی یکیشو انتاخب کنی

چشمان ثنا با بهت روی صورت سینا چرخید :

– چی ؟

دسته ای ازچتری هایش را ارام کشید و در صورتش پچ زد :

– باز بلند بلند فکر کردی خنگول جانم.

روی دست سینا کوبید و موهایش را ازاد کرد.   درحالیکه ابروهایش در هم گره خورده بود دسته به سینه به گوشی صورتی اش نگاه میکرد.

در قسمت جهانی بودن اینستاگرام چیزی ته ذهنش جرقه میزد و اجازه نمیداد به چیز دیگری فکر کند.

بی هوا سوال ذهنش را بلند پرسید :

– سینا.  .

– هوم ؟

– توی این چیز گرام.  . . چی گرام بود ؟

– اینستاگرام

– آهان اهان همون

– خب

– چطوری میشه یه اعتراضی رو به بقیه گفت ؟

– اوووم اگر فالورات زیاد باشه استوریش کنی کافیه ولی اگر کم باشه.  . . باید بدی کسای دیگه برات اینکارو بکنن.   کسایی که فالوراشون بیشتره.

بی هدف دسته ای از دفتر هارا بین قفسه ها جابه جا کرد و (اهان ) کشیده ای گفت.

ذهنش هنوز در گیر فالور و استوری و هشتک و کلمات عجیب غریب سینا بود که تلفنش به صدا درامد.  . .

– جانم مامان ؟؟

صدای زجه های پی در پی مادرش مغزش را از کار انداخت.

– سااااااییییددااااااااااا.  . . . .  بابات.  . .

خون در رگ هایش منجمد شد و دنیا دور سرش چرخید،  سینا متوجه حال وخیمش شد که از زیر کتفش گرفت و اورا روی صندلی نشاند.

زبان در دهانش سنگین شده بود که نمیتوانست کلمات را برای ارام کردن مادرش کنار هم بچیند ؛ ولی چیزی بود که مانع میشد حال بدش را به مادر نشان دهد.  .

لیوان اب را که سینا جلوی دهنش اورد را یک نفس سر کشید و انگار جان تازه به بدنش تزریق شد :

– مامان.  . .  مامان.  . . گریه نکن دورت بگردم.  . . بابا چیشده ؟

– بردنش.  . . حالش بد شد بردنش.  .

دیگر نه مادرش میان ان همه گریه و زجه نفسی برای حرف زدند داشت و نه دستان دخترک جانی برای بالا نگه داشتن گوشی.

گوشی را پایین اورد و عین کسی که برق گرفته باشدش از جا پرید،  کوله را چنگ زد و مثل فشنگ به سمت بیرون مغازه دوید.

سینا مستاصل مانده بود که چگونه سایدا را تا سر رسیدن نادر معطل کند بلکه بتواند اورا همراهی کند.  .

حالش بقدری بد شده بود که شک داشت تا سر چهار راه بتواند سالم برسد.   شانس خیلی با او یار بود که همان لحظه نادر وارد مغازه شد و سینا هم مثل سایدا از مغازه بیرون زد و خودش را در خیابان به سایدا رساند که چشمانی بهت زده به نزدیک شدن خاور نگاه میکرد.  .

نفهمید چگونه خود رابه او رساند و از بازو او را به سمت خود کشید.

خاور با بوق کشداری از کنار شان رد شد و حالا سایدا بود که هنوز با همان نگاه خیره بدنش مثل چوب خشک شده بود وجز نفس کشیدن هیچ کاری نمیکرد.

سینا میترسید از اینکه اتفاقی غیر قابل جبران بیوفتد.

بازو هایش را دردست گرفت و اورا تکان داد :

– سایدا.  . . سایدا. . . حرف بزن.  . .  تموم شد

اینقدر در شوک فرو رفته بود که نه میشنید و حرکات را حس میکرد.

 انگار که میان سیاهچاله فرو رفته باشد اطرافش بیش از حد گنگ و تاریک بود.

از ضرب سیلی سینا با سوزش و داغ شدن همزمان گونه ی راستش انگار که نفس در راه سینه اش باز شده باشد تازه متوجه اطرافش شد.

تازه متوجه صورت رنگ پریده سینا شد که اسمش را صدا میزد و اورا تکان میداد.

نفس عمیق کشید و دستانش را از حصار دستان او بیرون کشید :

– ولم کن.  . . خوبم.  . . مرسی که نجاتم دادی.  .

کمی تعلل کرد و با دستی که در هوا تکان می داد خواست از عرض خیابان عبور کند که دوباره دستش توسط سینا کشیده شد.

– وایسا ببینم کجا ؟

– بذار برم.  . حال بابا بد شده.

– بذارم بری که بیام دوتا خیابون بالا تر جنازتو بذارم تو امبولانس ؟؟ صبر کن برم ماشین بیارم باهم میریم.

– سینااااا. . خواهش.

– دیربرسی بهتر از اینه که کلا نرسی.

– پس زود باش خواهشا.

به دقیقه نرسید که سوار شدند و به سمت مرکز توان بخشی پرواز کردند.

در شیشه ای راهل داد و با با گام های بلند خود را به ایستگاه پرستاری رساند :

– فریدون مومنی

پرستار که متوجه حال خراب دخترک شده بود سریع در سیستم جستجو کرد و نام اورا در بیماران (مراقبت های ویژه ) پیدا کرد.

– طبقه دوم سمت راست.

سایدا نفهمید چگونه خود را به اسانسور برساند.

سینا وقتی توانست وارد سالن پذیرش شود که سایدا منتظر بسته شدن در اسانسور بود.

 به سمت او قدم تند کرد و مانع بسته شدن در شد :

– ماشالله وقتی باید کند باشی و از حال بری،   برعکس مثل شتر مرغ میدویی.

– خب چیکار کنم ؟ حال بابام بده

–  هیچی تو فقط به اعصابت مسلط باش.

در اسانسور باز شد و باز هم سایدا با سرعت  نور خود را به

آدرسی رساند که پرستار گفته بود.

سینا دست بین موهایش کشید و واقعا انرژی نداشت که با این سرعت پشت سر سایدا بدود ؛ ولی ثابت شده بود که از این دختر گاهی جز دردسر بر نمی آید،   به همین خاطر با گام های بلند پشت سر او راه افتاد.

صدای گریه و شیون از انتهای سالن بلند شد و خبر از این داشت که مادر و دختر همدیگر را پیدا کرده اند.

توقع داشت  سایدا کسی باشد که در اغوش مادرش می گرید؛ ولی وقتی از پیچ سالن گذشت دید سایدا کسی است که اغوش گشوده و مادرش را در فراق پدرش دلداری میدهد.

 چشمان سایدا را میدید که اشک در ان میجوشد ولی از حصار مژه گانش پایین نمی چکد.

نمی دانست چه مدت است که به این مادر و دختر چشم دوخته،   فقط لحظه ای به خود امد که اشک داغی روی گونه اش راه گرفت.

دست روی صورتش کشید وانرا پاک کرد.

برایش دیدن گریه و زاری دیگران قابل تحمل نبود،   به پشت چرخید وبسمت اسانسور رفت؛ بلکه خریدکردن حال و هوایش را عوض کند.

سایدا اینقدر که بغض قورت داده  و مانع ریزش اشک هایش شده بود،  سردرد وحشتناکی گریبانش را گرفته بود.   ارام  ارام  شانه های مادرش را مالش داد و قربان صدقه اش رفت :

– مامان جونم.  . .  دورت بگردم.  . .  با گریه حالش خوب نمیشه هااا.  .  فقط خودت ضعیف تر میشی.   براش دعا کن حالش زودتر خوب شه برش گردونیم خونه.

دوباره گریه مادر شدت گرفت و حلقه دستانش دور کمر سایدا حلقه شد :

– نه مادر حال اقات خوب نمیشه.  . .

– عه مامان این چه حرفیه میزنی ؟ خدا نکنه.  .

مادرش مثل کودکی که بهانه ی پدرش را میگیرد با گریه گفت :

– اگر قرار بود خوب شه وسایلشو پشت سرمون برنمی گردوندن.

بی توجه به حال بدش شانه های اورا گرفت و از خود فاصله داد :

– ی. . . ی. . . یعنی.  . چی مامان ؟ یجور حرف بزن منم بفهمم

– بمنم نگفتن مادر. . .  فقط گفتن باید منتقل شه بیمارستان.

می‌دانست که اوضاع ریه پدرش بسیار وخیم است اما هیچگاه فکر نمی‌کرد بیماری تا این حد پیش روی کرده باشد.

اشک چشمانش جمع میشد تا بچکد ولی از صدای قدم های محکم ومردانه ای که به سمتش می امد، انها را پس زد و نگاهش روی کیسه های خرید دست سینا ثابت ماند.  . .

کاش برادر بزرگترش بود.  . .

کاش میتوانست برای چند لحظه اورا برادر بزرگتر خویش تصور کند و باخیال راحت کنارش بغض خود را بشکند.

****

نی ابمیوه را به لبهای بی رنگ و چروکیده مادرش نزدیک کرد؛ بلکه بعد از اینهمه گریه نفسی تازه کند :

– مامان.  . . مامان بخور بذار حالت جا بیاد.  . . رنگ به رخ نداری اینقدر گریه کردی.   بخور حالت خوب شه برت گردونم خونه

– من نمیرم خونه میخوام کنارش بمونم.  . .

– باشه بریم خونه یه نفس تازه کن باهم برمیگردیم با دکترش حرف میزنیم.   بخور جون داشته باشی راه بیایی.

به سختی لب از لب باز کرد ونیم قورتی فرو داد.  . .

سینا همچنان نگاهش به چشمان سرخ و خیس سایدا خیره بود که سفت و سخت در برابر اشک ریختن مقاومت داشت.

بالاخره سایدا اینقدر زبان ریخت و قربان صدقه رفت که مادرش رضایت داد شب را در خانه سر کند و از بیمارستان بروند؛ اما چه سر کردنی که تا صبح احیا گرفت و بعد از نماز صبح با ارام بخشی که سایدا یواشکی در اب به خوردش داده بود خوابید.

دخترک میترسید از اینکه هردو را همزمان از دست بدهد.

میترسید که مادرش هم از بیقراری  زیاد راهی بیمارستان شود.

مادر که روی سجاده خوابش برد،  قران و مفاتیح را بوسید ودر کتاب خانه گذاشت.

 کتابخانه ای که دقیقا روبه روی تخت پدرش بود.

تخت بزرگی که بالشت ابی داشت با پتوی نازک یاسی رنگ.  روی تخت نشست و سرش را روی بالشت گذاشت.

بوی پدر میداد.  . .

پدری که با همه بدحال اش بود.  . .

با دستان زبرش نوازش میکرد و با نگاه گرمش حرف میزد.  . .

چقدر دلتنگ صدایش بود وقتی که از سفر بازمیگشت ودر گوش دخترکش دلتنگی پدرانه را نجوا میکرد.

اخرین بازی که صدایش را شنید کی بود ؟ یک ماه پیش ؟ سه ماه پیش ؟ کی بود ؟

اهان !

روز تولدش بود !

همان موقع که رویش را بوسید و او بریده بریده درگوشش گفت :

– تولدت مبارک دختر بابا

. زیر پتو خزید و جنین وار خود را روی ان مچاله کرد.  . .

گرم بود.  . . انگار که گرمای اغوش اورا در خود ذخیره کرده باشد.

چشمانش ارام ارام بسته شدند و نفهمید کی به خواب رفت.

– – –

از صدای زنگ در فحش بدی از دهانش پرید و خواب الود از روی تخت پایین امد.

با همان موهای کوتاه قارچی که زیر کلاه سویشرت پنهان کرده بود و دستان خواب رفته اش که در جیب شلوار گز گز میکرد به سمت آیفون رفت :

– بله ؟

– سایدا؟!

صدای نگران و ناباور سینا کجا و صدای دورگه از خواب سایدا کجا!

پیشانی اش را به دیوار کنار ایفون تکیه داد و چشمانش را بست:

– هووم؟

– هوموو زهرمار.  . .

چشمان نیمه بازش گرد شد و گوشی ایفون را در مشتش فشرد :

– اونوقت چرا؟؟

– میشه بپرسم اینهمه وقت کجا بودی؟

– تو میذاشتی کپیده بودم.

بازهم صورتش را به دیوار تکیه داد و از خنکی ان لذت برد.  فقط حیف نمیتوانست گوشی را روی سینا بگذارد و برود.

– اهان. . .  خیلی ببخشید گوشیت کجاس؟؟

در ان شرایط خواب هرچه فکر میکرد چیزی به ذهنش نمیرسید،  صادقانه جواب داد :

– نمیدونم

– بیا دم در.  . .

گوشی را در دستش جابه‌جا کرد و طرف دیگر صورتش را روی بخش خنک تر گذاشت:

– محاله.

– پس درو باز کن من بیام.  .

– اینم مثل سیمرغ افسانه اس.

– سایدااا.

– کوفت عین ادم بگو چی میخوای ؟؟

– ساعت چنده؟؟؟

نگاهش هنوز صفحه گرد و بزرگ ساعت را از انتهای سالن تار میدید:

– به یال وقبات برنخوره جون تو نمیبینم. . .

سینا محکم به پیشانی کوبید و لااله‌الله گفت:

– سایدا خوابیدی یا حافظتو از دست دادی ؟ دکتر بابات توی ربیمارستانه شما رو ببینه اونوقت من نمیدونم تو چجوری اصن خوابت برده؟.  . .  محض اطلاعتون هم ساعت ۳ ظهره.

مثل برق گرفته ها شده بود و از طرفی نمیدانست مادرش را چه کند.  . مستاصل لب زد:

– سینا مامانو با مسکن خوابوندم چیکارش کنم؟؟

– تو فقط حاضر شو بیا برو بیمارستان منم میرم مامانمو میارم پیشش باشه.

آیفون را سرجایش کوبید و سراسیمه به سمت اتاقش دوید.

مقابل کمد ایستاد و اولین لباسی که دستش آمد را تن کرد.

شلوار جین را به همراه کت نسبتا بلندش را به همراه شال سفید پوشید و بدون این که حتی موهایش را مرتب کند به سمت در دوید.

در قاب چوبی در برای لحظه ای ایستاد و به مادرش نگاه کرد که چگونه به خواب رفته و از گریه های زیادی،   صورتش متورم شده.

اه دلخراشی میکشد و با پوشیدن کفش هایش چند پله جلوی در را پایین میپرد.

از میان درختان و بوته های گل میگذرد و خودرا به در بزرگ خانه میرساند.

در را که باز میکند،   سینا را میبیند که ساعدش را روی دیوار گذاشته و پیشانی اش را به ان تکیه داده.

 بوی گلاب می اید و زهره را میبیند که با چادر مشکی گلدارش دوان دوان جلو می اید.

چند قدم به سمتش بر میدارد و مثل خاله‌ی نداشته در اغوش گرمش میخزد.  خودش هم نمیداند چرا بغض دارد. .

دست های خسته‌ی زهره روی کمرش می نشیند و با صدای ارامی در گوشش زمزمه میکند:

– اروم باش دخترم.  . . خدا بزرگه.  . .

با نفس عمیقی اشک نریخته را پاک میکند و برای زهره دست تکان میدهد تا او زودتر داخل برود،   با سینا  به سمت ماشین میروند.

سینا درحالیکه استارت میزند و لبخند نمایشی اش را در برابر خط و نشان نگاه مادر حفظ کرده زیر لب میغرد:

– من فقط موندم تو چجوری خوابت برده توی این شرایط ؟

جلوی در اتاق دکتر ایستاد و به نوشته روی در خیره شد.

  (دکتر رضا صارم)

با نفسی عمیق لرزش ناشی از استرسش را خنثی کرد نمیتوانست پیش بینی کند چه چیزی انتظارش را میکشد.

چند تقه کوچک با انگشت به در سفید اتاق زد و پس از صدای نرم و پرصلابت دکتر دستگیره سرد را پایین کشید.

چتری هایش را کمی بیشتر زیر شال فرو کرد و به میز دکتر نزدیک شد.

دکتر پشت میز نشسته بود و پرونده زرد رنگی را مطالعه میکرد،  صدای کفش های سایدا اورا وادار کرد تا سرش را بلند کند و دخترک را ببیند.  . .

دخترکی که صورتش کمی پف داشت و سرخی خاصی چشمش را احاطه کرده بود.   و صدایی که از مرز دو رگه رد شده بود وقتی در کمال ادب سلام میداد.

در تمام سالهای پزشکی اش گفتن خبر های بدی مثل این پرونده برای دختر یا همسر بیمار بسیار سخت بود.  . .

لبخند پدرانه ای زد و با دست به به مبلمان چرمی اتاق اشاره کرد:

– بشین دخترم.  . ‌‌. چرا سرپا ایستادی ؟

سایدا که انگشتان دست و پایش از شدت استرس بی حس شده بود،  به سختی پاهایش را تا اولین صندلی حرکت داد و سعی کرد روی ان بنشیند.

دکتر نگاه دیگری به پرونده انداخت و با یا علی زیر لب از روی صندلی اش برخاست.

با قدم هایی که روی زمین کشیده میشد ارام ارام سمت سایدا امد و روی صندلی مقابلش نشست.

دستی به ریش های اصلاح شده اش کشید و سر به زیر انداخت نمیدانست از کجا شروع کند و کجا تمام کند

بازدمش را باصدا بیرون داد و از سنگینی نگاه خیره سایدا سر بالا اورد.

انگشت هایش را در هم گره زد و با نگاه گذرایی رو به دخترک پریشان پیش رویش گفت :

– احیاناً برادری.  . . عمویی.  . .  دایی.  . . مرد همراهتون نبود که جای شما تشریف بیاره ؟

دکتر بی خبر از همه جا روی بزرگترین نقطه ضعف سایدا دست گذاشته بود و ناخواسته اژدهای خشمش را بیدار کرده بود.

متوجه عوض شدن رنگ نگاه سایدا شد و لحن پر شکایتش کاملا بر این تصور مهر تایید زد :

– مسلما اگر اینقدر دور و برمون پر بود اجازه نمیدادن من بیام.  . . اینجا هم اولویت با اقایونه‍؟؟؟

دکتر از این همه دل پر به خنده افتاد و به صندلی تکیه داد:

– چی مگه بهت گفتن که اینقدر دلت پره دختر؟

ناراحتی به وضوح در چشمان دخترک موج میزد ؛ اما وقتی نگاه میدزدید و با ناخن های کوتاه و بلند دستش بازی میکرد یعنی نمیخواست جواب بدهد.

 برای همین دکتر دستش زیر سرش جک کرد و با فشردن شقیقه هایش چشم بست.  . .  میترسید بگوید و دخترک تاب نیاورد.

از فشار بغضی که در گلویش بود،  چشمانش به سرخی زد و نفس هایش عمیق و کشدار شدند.

دکتر میدید که رفته رفته چشمانش قرمز میشوند و لرزش لبهایش با گزیدنشان کنترل میکند.

از پارچ اب مقابلشان لیوانی پر کرد و به دستش داد.   برای همین بود که گفتن اینجور خبرها اینقدر آزارش میدادند.  چگونه یک زن را دلداری میداد یا با مالش شانه هایش نفس های یک درمیانش را احیا میکرد ؟

کنار دخترک نشست و لیوان اب را به لب هایش نزدیک کرد.  خیسی آب مثل جریان برق سایدا را از ان سیاهچاله بی کسی بیرون کشید و میان اتاق دکتر پرت کرد.

تازه متوجه موقعیت شد و از نزدیکی دکتر دقیقا کنارش جا خورد.

با بهت به دکتر نگاه کرد و همزمان شال عقب رفته اش را جلو کشید،   با کمی تردید از جایش بلند شد و یک قدم به عقب برداشت.

دکتر که از این تغییر حال او جا خورده بود،  لیوان را روی میز گذاشت و با خنده از جایش بلند شد :

– دختر خوب،  از روبه رو که نمیتونستم اب به خوردت بدم.  شوک شده بودی نباید کمکت میکردم؟

سایدا با شنیدن جمله اخر بازهم چشمانش رنگ غم گرفت و بی اختیار بغض کرد:

– واقعا هیچ امیدی به بابا نیست؟؟

دکتر همانطور دست هایش در جیب روپوشش فرو کرده بود گفت:

– از طرف ما ادما نه ما هرکار که از دست مون برمیومد و بربیاد ازش دریغ نمیکنیم،  اما اون بالاسری هروقت اراده کنه،  حاج آقا می‌تونه از منو توهم سرحال تر بشه.  . .  همه چیز دست اونه از اینجا به بعد.

سایدا  تشکر کوتاهی کرد که خودش هم آن را نشنید و تا اتاق بستری پدرش دوید.

هرچه بیشتر می دوید بوی پدر هم بیشتر میشد‌.

به راهرو اخر که رسید بالاخره شیشه عمر ان بغض پیر در گلویش هزار تکه شد.   سر پیچ راهرو ایستاد و بی توجه به نگاه پر سوال اطرافیان هر قدمش همزمان میشد با یک قطره اشکی که از چشمانش میچکید.  . .

مقابل درب اتاق ایستاد و نفهمید چگونه میان هق هق و گریه از دکتر اجازه ملاقات گرفت.

اشک پرده ضخیمی جلوی دیدگانش کشیده بود و اجازه نمی‌داد صورت نورانی پدر را از زیر ماسک و دستگاه های دیگر ببیند.

با کلافگی محکم دست روی چشمانش کشید و برای چند لحظه صورتش را زیر ماسک دید.

به هر نقطه از بدنش یک دستگاه وصل بود،   صورتش زیر ماسک بزرگتری رفته بود و یکی از لکه های گوشه صورتش کمی بزرگتر شده بود.

با قدم های لرزان و پاهای بی جان خود را کنار تخت رساند و بی توجه به اشک هایش که صورت پدر را تر کرده بود شروع به بوسیدن کرد.  . .

از سرش تا بند بند انگشتانش.  . .

در اخر هم سر روی دستی گذاشت که اگر روزی در میان موهایش حرکت نمی‌کرد ان شب خواب را به چشمان خود حرام میکرد تا صاحب دست ها به خانه باز گردد.

اولین بار بود. . . .

اولین بار بود که در کنارش اشک می‌ریخت.  . .

خداراشکر میکرد که اشک های دخترکش را نمیدید.  . .

صدای هق هق گریه اش پرستار را به اتاق کشید و با دیدن حال بدش سایدا هم در اورژانس زیر سرم رفت.

سایدا ملحفه را روی صورتش کشیده بود که مبادا کسی گریه اش را ببیند و برای او دل بسوزاند.  ‌از ترحم بیشتر از هر چیز بیزار بود.

صدای قدم های کسی امد و پشت بندش صدای کشیده شدن پایه های صندلی روی زمین.

– سایداخانم

نمیخواست صدای دورگه از گریه اش به گوش کسی برسد اما اگر سینا میذاشت:

– سایدا. . . سرم به دستت وصله یا زبونت؟

سکوت بیش از اندازه دخترک روی اعصابش خط می انداخت.

گوشه ملحفه را در دستش گرفت و خواست بکشد که گوشه دیگر در دستان دخترک چنگ شد و اجازه نداد.

دستش را بالا اورد و با انگشت چند ضربه به پیشانی دخترک زد :

– بسم الله الرحمن الرحیم. . . .

شروع کرد به فاتحه خواندن و در برابر نگاه پر بهت پرستار ملحفه ای که میان مشت شل شده دخترک بود را با یک ضرب کشید:

– پاشو ببینم واسه من مثل.  . می. . ت. . . سایدا.  . . گریه کردی؟؟

اول قصدش شوخی و عوض کردن حال دخترک بود ولی وقتی چشمان سرخش را دید وا رفت.   حرف در دهانش شکست و بریده بریده بیرون آمد

بهت زده به دخترک مغموم روبه‌رویش خیره بود و هیچ جمله ای به ذهنش نمیرسید که بتواند او را از این حال بیرون بیاید.

کاش اورا تنها پیش دکتر نمی فرستاد،  مگر قلب یک دختر چقدر تاب و تحمل دارد؟

مگر چقدر میتواند درخود بیرزد و دم نزند؟

با سرانگشت به بازوی کوچکش زد و گفت:

– زبل خان. . .  روی اون دست مخوابی خون جمع میشه توی شیلنگ.

چشمان اشک بارش را بست و عمیق ترین دمی که می‌توانست را گرفت.

با دست ازاد صورتش را پاک کرد و بی میل به سمت سینا چرخید.

لبخند به لبش نشست و با دو انگشت برای سایدا دست زد:

– افرین عمویی.  . . همینطوری حرف گوش کنی جایزه بستنی برجی مهمون من.

برخلاف قبل نه چشمانش ستاره بارون شد و نه نیم نگاهی سمت سینا کرد.

سینا حرصی با پا ضربه ای به پایه تخت زد و در جایش تکیه داد:

– عه.  . .  از برق درار دیگه حرف بزم ببینم چی گفته بهت که اینطوری بهم ریختی؟

از مرور حرف های دکتر برای لحظه ای قلبش از تپیدن ایستاد و دلش به درد امد.

چه میگفت؟

از کجا می‌گفت؟

پرپر شدن بالهای فرشته اش؟ یا کم سو شدن خورشید تابان قلبش؟

از کوتا شدن نفس هایش هم میتوانست بگوید. . .

اشک در چشمانش جمع شد و تا شقیقه هایش پایین رفت.

ضربه‌ای دیگر یه تخت خورد و سینا کنار تخت ایستاد:

– گریه کردی نکردیااااااا.  . .  بگو چی گفت که به اندازه  کافی اب نمک حروم کردی.  . .

دخترک بی جان هنوز لب از لب تکان نداده بود که گوشی سینا به صدا در امد و مجبور شد سکوت کند.

ابروهای سینا با دیدن نام پدرش به هم نزدیک شد و بلافاصله تماس را پاسخ داد:

– جانم بابا

تا به حال صدای پدرش را اینگونه دو رگه و خسته نشنیده بود.  نگاهی به چشمان نیمه باز سایدا انداخت و به سمت بیرون اتاق قدم تند کرد.

– کجایی بابا جان؟؛

اصلا حواسش نبود که چه میگوید و لب زد:

– بیرونم.  .

صدای بابا غم انگیز تر شد و در گوشش پیچید:

– بابا بیا بیمارستانی که عمو فریدونت بستریه.  . .

تپش قلبش کند شد و خون در رگ هایش یخ بست.

انگار که همه چیز متوقف شد تا ادامه جمله پدرش را راحت تر بشنود.  .

–  عمو چرا چیشده؟

دستش را به دیوار جک کرد و

صدای بغض الود پدرش را برای اولین با شنید:

– تموم کرد بابا.  . . .  بیا. . .  باید بریم تسلیت بگیم.  . .

تماس قطع شد و همانجا بیرون اتاق زانو زد.   سرش را میان دست هایش گرفت و فکر کرد.  . .

کاش این کار به کسی دیگری محول شده بود.  . .

چه چیزی سخت تر از گفتن خبر بد ؟

نفس عمیق کشید و از جایش بلند شد.  . .

به داخل اتاق بازگشت و روی همان صندلی قبل نشست.  . .

حالا سایدا با چشمان نیمه باز به نقطه نامعلومی خیره بود و نشان میداد  و ارام بخش ها اثر گذاشته اند.

کلمات مثل پتک برسرش کوبیده میشد.

هرچه فکر میکرد نمیتوانست به لحظه ای فکر کند که سایدا متوجه فوت کردن پدرش بشود،  به حتم دیدن بی قراری هایش از هرچیز سخت تر و جانگداز تر خواهد شد.  . .

چنگی به موهایش زد و کلافه روی همان صندلی ابی رنگ نزدیکش نشست.

سرش را دست گرفته بود و صداهای بیمارستان در مغزش اکو میشد که ناکهان صدای جیغ هیستریک واری دخترک بی حال را مثل میخ در جا نشاند.  . .

صدای جیغ و قدم ها نزدیک شدند و ستاره تو سر زنان خود را در اغوش سایدا انداخت :

 – سایدااام.  . .  کجا بودی دخترکم؟

 سایدا مبهوت نگاه میکرد و هنوز قطرات اشک از روی صورتش سر میخورد.

سینا نگاه شوک زده اش خیره مادر و دختر شده بود و با حس عطر مادرش روی گردن سر چرخاند.

مادرش به تیغه پاراوان تکیه داده بود و همانطور که چشمانش بسته بود نفس های بی حال میکشید.

سینا از جا بلند شد و دست روی شانه های مادرش گذاشت.   دستی که از روی لباس هم سردی اش به وضوح حس میشد.  . .

از جا پرید با چشمانی که پشت اشک پنهان شده بودند پسرک مضطربش را نگاه کرد.   دست روی دستش گذاشت و دستان مادر مثل همیشه کمی گرم تر بود.

دست سینا را مادر کشید و برای چند لحظه مادر و دختر را باهم تنها گذاشتند.

چند قدمی از تزریقات دور شدند و سینا ایستاد.

با ایستادنش مادر هم درجا ایستادو به سمتش چرخید:

– پسرم.  . .  بابات بهت زنگ زد؟

سینا پلک فرو بست و بالاخره ابر سرخ چشمانش پس از مدت ها سوختن بارید.   عمو فریدون برایش بیشتر از عمو و بزرگتر بود.  . .

مادر با پر چادر اشک پسرش را پاک کرد و هییییسسس را کشیده گفت.

سینا با انگشت شصت و سبابه گوشه های چشمش را فشار دادو درخوام حال لب زد:

– خاله میدونه؟

مادر نفس حبس شده اش را با آه از سینه بیرون داد و سرش را بالا و پایین کرد.  . .

هردو نگاهشان میخ جایی بجز صورت هم بود ولی در دل به دخترکی فکر میکردند که زیر بار سختی های روزگار داشت خورد میشد.

صدای جیغ ضعیف ستاره با بیرون دویدن سایدا همزمان شد و سایدا با دستی که خون از ان چکه میکرد بیرون دوید.   به هیچ کس مجال فکر کردن هم نداد و با تمام سرعتی که داشت سه طبقه پله را تا بالا دوید.

سینا پابه پایش بالا میرفت و در دل هیچ جمله‌ای نداشت که بگوید.

با اختلاف سه پله سایدا زودتر خود را داخل سالن انداخت و خمان دم دید که جانش زیر ملحفه ای سفید از اتاق بیرون می اید.

همان دم.  . .  دقیقا همان موقع که میخواست مطمئن شود انچه شنیده کابوس بوده و الان است که بیدار شود.  . .

 همان لحظه دید که پرستار چشمانش را بست و ملحفه را روی سرش کشید.

تخت میرفت و آنگار که همین چند سانتی متر فاصله کیلومتر شده بود.  . . هرچه می‌رفت نمیرسید و هرچه(باباجون) صدایش میکرد نمی شنید.  . .

اخر دلش قنج میرفت برای شنیدن این حرف ها از دخترکش.

دیگر جانی برای رفتن نداشت ولی با اینحال خود را به تخت رساند.

بالاخره توانست عطرش را تا ته ریه نفس بکشد و کمی هم برای بعدش در ان اعماق ذخیره کند که وقتی دلتنگ میشود سراغش برود تا بازهم ریه اش را پر از بوی پدر شود.

ملحفه را چنگ زد و به صورت پدرش مثل قرص ماه می‌درخشید نگاه کرد.

بازهم ان لکه های لعنتی بودند.

اشک هایش صورت و پارچه سفید را خیس کردند و اولین بار بود رخ در رخ پدر اشک میریخت ولی بازهم جای شکرش بود که نمیدید که دلش از اشک ریختن دردانه اش بشکند.

دستش روی صورت پدر نشست.  . .

نازکرد. . .

بوسید. . .

بویید. . .

خودرا در اغوشش جا کرد و.  . .

دستان سینا نگذاشت که پیش تر برود.  . . .

از همانجا که ایستاده بود فرشته بدون بالش را بدرقه کرد و هق هقش به سختی در گلو خفه شد.

مادر کمی جلوتر از اسانسور پیاده شد و همزمان شد با دوباره دیدن جسم معشوقش. . .

حالا نوبت او بود که اشک بریزد و با همسرش وداع کند.

مقابل ساختمان مخوف غسالخانه ایستاده بودند و شانه های ظریف دخترک شده بود مامن چند ساعته ارامش مادرش.  خیره به جمعیت نسبتا زیادی برای تشییع جنازه پدر شهیدش امده بودند مادر را دلداری میداد و گاهی که خودش نفس کم می آورد این مادر سینا بود که به تسکین دل داغ دار مادرش می‌شتافت.

طبق معمول همیشه بیشتر کارها به عنوان فامیل درجه یک روی دوشش بود.  . .  هر لحظه یک مرد سراغش را میگرفت و وقتی اورا میدید اخم عجیبی بر چهره اش می نشست.  . .

میتوانست با یک نگاه بفهمد کسی که با دیدنش اخم میکند بخاطر دختر بودن اوست، یا از روی ترحم به تنها شدن خودش و مادرش اخم میکند.  . .

خیلی ها با دیدنش از او رو میگرفتند و سراغ ناصر می‌رفتند و هیچ دلیلی ویدا نمیکرد که چرا ان لحظه دوست داشت تک به تک شان را از حرص خفه کند.

در این بین اگر وقت خالی گیر می اورد

مثل ادمی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد به دیوار تکیه میزد و دست در جیب های هودی مشکی رنگش فرو میبرد.

سینا مقابل چشمان کم سویش ایستاد و دست زیر چانه اش برد.

سرش که بالا امد به ارامی دست سینا را پس زد و به کمک دیوار سرش را بالا نگه داشت.

سینا خیره چشمانی بود که تا چند روز پیش برق شرارت از مردمک هایش کمرنگ نمیشد ولی حالا مویرگ های سرخ و متورم چشمانش را تبدی به کاسه خون کرده بودند

طوری ایستاد که کسی به دخترک مغرور و خسته دید نداشته باشد.

با انگشت ارام نوک بینی اش زد و گفت:

– گریه کن.  . .  اینقدر تو خودت ریختی چشمات شده کاسه خون.  . .  گریه کن سایدا.  . .  گریه کن.  .

نگاه دزدید و خیره اسمان شد که مبادا اشک های جمع شده گوشه چشمش بچکد.

بی صدا لب زد:

– نمیخوام.  . .

– یعنی چی که هیچ وقت جلوی کسی گریه نمیکنی؟ میخوای از فشار عصبی تشنج کنی؟

همانطور که میان سفیدی ابرها دنبال پدرش میگشت لب زد:

–  من گریه کنم مامانم گریش میگیره.  . .

مامان گریش بگیر من بیشتر گریه میکنم.  . ‌.

بغض صدایش را دو رگه کرد:

– اونوقت مامان گریه اش اوج میگیره. . . به قلبش فشار میاد.  . .

اشکش بالاخره سد مقاومت را شکست و فرو ریخت.

به پشت چرخید،  دستش را روی دیوار تکیه داد و پیشانی به چسباند تا فقط دیوار کور و کر  شاهد بی قراری هایش باشد.

زن ها دور قبر را گرفته بودند و هرکس به نوع خودش بی تابی میکرد؛اما سایدا نگاهش تنها به لبخند گرمی بود که از توی عکس هم دلداری میداد.

نوحه خوان روضه میخواند و اتش به خرمن دلتنگی می انداخت.

 ستاره که از حال رفت نگاه ملتمس سایدا سمت سینا کشیده شد.

همان یک نگاه کافی بود تا سیم باند ناگهانی قطع شود و مراسم با سلام کوتاه و قرائت فاتحه ختم به خیر گردد.

زن ها که گلاب به صورت ستاره می پاچیدند، او بی قرار تر از قبل بهوش امد.

دنبال همسری میگشت تا دمی قبل ظاهرا در رویا اورا به اغوش کشیده بود.

با کمک سایدا اورا روی صندلی ها نشاندند ولی زمزمه هایی که بدنبال مردی از بستگان نزدیک شنیده میشد داغ بر دل دخترک میگذاشتند.

 مردها برای فاتحه دادن جلو امدند و سینا مثل برادر نداشته کنار سایدا ایستاد؛بلکه بتواند یواشکی گوشه‌ی باری که میخواهد به دوش بکشد را بگیرد و از وزنش کم کند.

در میان لحن های بیش از حد رسمی و سر سنگین نظامی ها و افراد رده بالا که برای تسلیت کم و بیش یا دسته جمعی به سمتشان می امدند و به تسلیت کوتاهی بسنده میکردند(مرسی، ممنون) را زیر لب طوطی وار می‌گفت ولی بیشتر حواسش پی بی تابی های مادر بود که مبادا حالش بد شود و قابل کنترل نباشد.

ضعف کم کم خود را در رنگ و روی دخترک نمایان کرد و سوی چشمانش را ربود.

زیر زانو هایش خالی کردند، قبل از هرکس سینا فهمید و اورا محترمانه روی هوا گرفت تا قبل از پخش زمین شدن روی صندلی بنشیند:

– دختره سرتق میخوای قوی بمونی باید مثل ادمای قوی هم مراقب خودت باشی.  . .  از شربتی که صبح مامان به خوردت داد یه چیکه اب خوردی؟؟؟

سوال اورا بی جواب گذاشت.

همانطور که سرش را میان دستانش را گرفته بود چشمانش را بست.

ای کاش ان چند مرد یادشان میرفت تسلیت بگویند.

چرا که با اینکار زندگی دخترک را زیر و رو کردند.

سایدا با چشمان بسته به صداهای اطرافش گوش میکرد و بعضی حرف ها او را تا مرز انفجار عصبی میکرد.  . .

– ببخشید اقا پسر.  . .  شما پسر مرحوم هستین؟ خدا رحمتشون کنه.

صدای کستاصل سینا به گوشش رسید:

– حاج آقا. . .

مرد دیگری از راه رسید و حرف سینا نصفه ماند:

– عه پسرشون شما هستین؟ اقا تسلیت خدا صبر بده.  . .

باز هم سینا بود که سعی میکرد جلوی این سوءتفاهم را بگیرد:

– ببینید بنده.  . .

ناگهان مردی از بین جمع نه چندان زیادی که بین سینا و سایدا ایستاده بود لب زد:

– اقایون بیایید خدمت پسر مرحوم جهت عرض تسلیت که اتوبوس داره دیرش میشه. . .

مردی که صدایش نسبتا میانسال بود با لهجه خاصی گفت:

– چه خوب که شما هستین اون دوتا خانم. . .

اتش به انبار باروتش افتاد و صدای انفجارش کل قطعه را ساکت کرد.

روی دو پا ایستاد و روبه مردانی که اصرار داشتند سینا را به عنوان پسر مرحوم به هم بقبولانند توپید:

– اون دوتا خانم چی؟

– سایدا

صدای پر ابهام سینا بین فریادش گم شد:

– اون دوتا خانم چی؟ دیگه چیزی نبود که واسه ماها از اولویت بندازین؟حق استخدام اولویت با شماها. . . .  دکتر میخواد حرف بزنه.  . .  اولویت باشماها. . . واسه تسلیتم اولویت با شماها؟؟؟ مگه ما ادم نیستیم؟ مگه دل نداریم؟ مگه نباید زندگی کنیم ؟

جمله اخرش را جیغ میکشد و مردی که مخاطب حرفش بود با صدای ارامی گفت:

– دخترم من با پسرشون. . .

چنگ به سر و صورت زد و همانطور که شال را تا روی صورتش پایین میکشید داد زد:

– ندااااااره.  . . .  این بابای بیچاره من جز منو مامانم هیچ کسی رو.  . . . . توی. . . . . .  این. . . . . .  دنیا.  . . . .  نــ. . . . . د. . . . ا. . . . . ر. . . . ه‌ه‌ه‌. . . . .

به نفس نفس افتاد و کاش بغضش میکشست تا این تپش قلب و لرزشی که تمام جانش را مثل بید میلرزاند ارام بگیرد.

نادر که کمی انطرف تر گرم صحبت بود از صدای فریاد سایدا یکه خورد و وقتی به انها رسید که جسم کم جان دخترک روی زمین در خود مچاله شده بود.

دست روی شانه سینا گذاشت و زیر گوشش پچ زد:

– سایدا رو ببر بقیه شونو من رد میکنم.  . . فقط ببرش که پس نیوفته.

سینا که تا الان نگران بود پدرش بابت این شکستن حریم بین محرم نامحرم حسابی سرزنشش کند، به محض شنیدن حرف پدرش سایدا را در یک حرکت بلند کرد و با چند قدم به ماشین رساند.

اورا روی صندلی نشاند و در را باز گذاشت،  برایش شیر کاکائوی نذری گرفت و کنارش روی صندلی نشست تا گرمای مایع داخل لیوان جانی شد به جسم نیمه جانش.

– بخور سایدا.  . .  بخور الان پس میوفتی.

چند قورتی نوشید و توانست لیوان را از دستان سینا بگیرد.

انگار همین که از ان مکان دور شده بودند خودش اجازه میداد که سینا مثل قبل سربه دخترک بگذارد تا آبی باشد بر روی اتش درونش.  . . .

دست آخر هم تلفن همراهش را به دست دخترک داد و سپرد که خود را با اینستا سرگرم کند تا اوهم باقی کارها را انجام بدهد.

سایدا ظاهرا ان موضوع را به باد فراموشی سپرده بود.  . .  اما وقتی میان پست های جور وا جور با هشتک ها اشنا شد جرقه ی فکر خانمان براندازی به ذهنش زد و تنها لطفش ان لحظه به سینا این بود که با اکانت خود به ان دردسر دامن زد.

– اسم؟

به صندلی نه چندان راحت تکیه میدهم و سرم را خم میکنم.

انگار که لب هایم را در همان ون سیاه رنگ بهم دوخته باشند یا انگار که از کودکی لال بدنیا امده باشم، حتی کلمه ای نمیتوانم به زبان بیاورم.

– دخترم. . .

زن چادری با مقنعه سبز رنگ صدایم میکند و من تنها برای بهتر دیدنش سرم را کمی بالا تر می اورم.

نگاهمان که در هم گره میخورد با زبان لب هایش را تر میکند و دوباره میگوید:

– خودت اعتراف کن نخوای شب لمونی بازداشت،  اعتراف کن بذار تا همکارامون هستن به جایی برسونیم که خانوادت بیان ببرنت.  . .

بی اراده پوزخندی روی لبم جا خشک میکند و او چه میداند از خانواده من؟

میداند که پدرم هفته پیش زیر خلوار ها خاک خوابیده و مادرم کنج خانه بغ کرده؟

با پرسه زدن اسم مادر میان هزار توی مغزم جریانی مثل برق تمام وجودم را می‌لرزاند. . . .

اصلا به فکر او و قاب بیمارش نبودم‌. . .

کسی را ندارم که اینقدر راحت تماس بگیرم و از دستگیر شدنم با او بگویم ولی بازداشت رفتن مساوی میشود با تنها ماندن مادرم در خانه.  . .

کاش سینا و خاله زهره بازهم به یک بهانه ای به خانه سر بزنند.  . .

کاش میتوانستم فرار کنم.

– دخترخانم.  .

صدای نسبتا بلند همان زن مرا به خود می اورد و اینبار ابرو های تاتو شده شمشیری اش در هم گره می خورند.

– نمیخوای حرف بزنی ؟

لبهایم بی اختیار از ترس بازداشت تکان می خورد ولی هیچ صدایی از دهانم خارج نمیشود.

زن کلافه خودکار بیک مشکی رنگش را روی میز می اندازد و به صندلی تکیه میدهد.

همانطور که دست روی چشمان سبز طوسی اش میکشد با صدای بلندی میگوید :

– خانم ایزد پناه

دخترچادری که از خودش هم جوان تر است جلو می اید و پشت سرم  پاهایش را به هم میکوبد.

از صدای بلندی که ایجاد میکند شانه هایم میپرند و روی گردن به سمتش میچرخم اما او بی توجه به من رو به او میگوید :

– بله قربان

لحنش بر خلاف چهره اش شدیدا سفت و سخت است.

زن دست از روی صورتش بر میدارد و با نگاه کوتاه و نا امیدی به من لب میزند :

– امشب بازداشت باشن تا فردا صبح اقای رحمانی بیان برای بازجویی شون.

 دخترک بازهم پا میکوبد وبازهم از جا میپرم.

همانطور که بازویم را از دستش جدا میکنم در دل قسم میخورم که اگر بازهم این کار را کرد من بدانم و او.

مرا با ناملایمتی از صندلی جدا می‌کند و  به سمت دیگری از سالن میبرد.

در دلم به تک تک دخترانی که امروز بامن بودند ولی اکنون فقط من مانده ام و.  . .

بوی عطری که زیر بینی ام می پیچد فکرم را مختل می‌کند برای لحظه ای قدم هایم را متوقف.  . .

همانند لاک پشت گردن میکشم و اطراف را نگاه میکنم.

 بازویم که کشیده می شود به خودم می ایم و به راه می افتم ولی کسی در دلم فریاد می زند :

این بو.  . .

این بو، چقدر شبیه بوی ان.  . .

از عجیبی جمله ام همان صدا هم به قهقه می افتد.

 و دست اخر از ان طور ریسه رفتنش  تبسم نرمی روی لب هایم می نشیند.

نگاه کردن به نرده های سیاه و متعددی که کنار هم یک در بزرگ را ساخته دلم را میلرزاند، یعنی واقعا باید شب را بازداشت بمانم ؟

وقتی که نگهبان در را به رویم قفل میکند و با نگاه پر تاسفی رو میگیرد، خیره به مسیر رفتنش کم کم باور میکنم که امشب را اینجا میهمانم.

ولی طولی نمی کشد که باز سرو کله ان خوش خنده پیدا شود، فرمان نگاهم را بدست بگیرد و دور تا دور بگرداند بلکه اثری برای تحقق حرفش نشانم دهد.

ولی انگار که اب بوده و اکنون بخار شده.  . .

کاش کسی را هم در کنارم داشتم که به این سرخوش تشر بزند:

– عقل کل منشی اداره اخه اینجا چیکار می کنه که تو داری دنبالش میگردی؟

نگاهم همچنان دور و اطراف میگردد و نا امید از بودن هر اشنایی روی کتونی های مشکی رنگم ثابت می‌شود.  کتونی هایی که بعد از پنج سال تمیز پوشیده شدن امروز توسط ماموری که برای دستگیر کردن دنبالم میکرد لگد شد‌.

با این که وقت و حوصله و بودجه‌ی خرید نداشتم اما هیچگاه نیز اجازه ندادم که چنین چیزی در ظاهرم خودرا نشان دهد؛اما بازهم با این حال گاهی مادرم اصرار میکرد تا لباس تازه بخرم.

وای خدای من !

نگاهم با هول زدگی روی ساعت ان سوی سالن می نشیند.  . .

۱۰ شب است.  . .

واویلا اگر خاله زهره امشب به مادرم سر نزده باشد.  . .

دلم مثل سیر و سرکه میجوشد. . . .

تاحالا باید کلی بی‌تاب شده باشد، باید بدنبالم همه‌جا را زیر و رو کرده باشد.

نگران ان ماهیچه ضعیف میان سینه اش هستم.  . .

لوس و نازنازی است.  . .

وای از روزی که مادر خیلی خوشحال شود یا خیلی ناراحت، اوهم بازی در می آورد و برای تپیدن ناز میکند.  . .

ان موقع است که مادرم قرص لازم میشود.

ولی امشب چه؟ اگر از غصه دوری ام قلبش اذیت کند. . .

کسی هست که قرص به خوردش بدهد؟

وااای.  . .

سرم را تکان میدهم و برای زنگ زدن دل دل میکنم؛ولی حقیقتا که نمیتوانم.  .  میفهمد. . .

میفهمد و دق میکند از غصه زندانی شدنم.

به دیوار سرد و سنگی تکیه میدهم و میان افرادی که در رفت و امد هستند چشم می‌گردانم.

دلم میخواهد محو شوم و ثانیه ای بعد در خانه کنار مادرم ظاهر شوم.

دوری بابا همین طور سخت است و بی تابی های زیاد مادر سخت ترش می‌کند.

ادم ها می ایند و می روند و من فقط از پشت میله های رنگ و رو رفته پشت سکو نظاره گر بحث کردن و خسته شدن هایشان هستم.

آخر های شب است که دختر بچه ای با چند نفر می اید و زن چادری که همراه اوست از پدر ناخلف دخترک می‌گوید. . .

دختر بچه ای که هنوز برای انتخاب بین پدر یا مادرش زیادی کوچک است.   مادر بزرگش با افسر حرف میزند و ما خیره یک دیگر هستیم، انگار که هردو بخواهیم یک درد مشترک را از چشمان غم زده هم بخوانیم.  . .

زن دست کوچک و سفیدش را میگیرد و اورا با خود همراه می‌کند و دخترک به سختی رشته اتصال نگاهمان را قطع می‌کند تا برود و بین ان دو یکی را انتخاب کند.

نفس خسته ام را بیرون میدهم و سوالی که بی دلیل به سرم زده را از همان افسر خسته ای که روی صندلی لم داده میپرسم :

– شب بازپرس ندارین؟؟

قبل از اینکه او حرفی بزند صدای همان خانم ابرو شمشیری می آید که از ان سو می‌گوید:

– نخیر. . . .  شماه‍م حرف بزن بودی همون سر شب اعتراف میکردی نه الان.  . .

دیگر چیزی نمی گویم و تا صبح بدون پلک بستن به دیوار روبه رو و چوب خط های رویش نگاه میکنم.

صدای اذان صبح وقتی به گوشم میرسد که پلک هایم مثل اهن ربا بهم چسبیده اند و جدا کردنشان از هم به این سادگی نیست.

بازهم در همان خلسه خواب و بیداری فکر میکنم مادر با چه حالی سر سجاده نشسته و اشک میریزد.  . .

طوری در اعماق خواب فرو میروم که زمان و مکان را از یاد میبرم و دیگر متوجه هیچ چیز در اطرافم نمیشوم.

نه درگیری سر صبح.  . .

نه دو دختری که ساعت هفت وارد سلول شدند و نه ان دخترک عصا قورت داده چادری که بالای سرم ایستاده و تلاش می‌کند مرا از خواب پادشاه هفتم بیرون بکشد‌.

دستی که شانه‌هایم را تکان میدهد پس میزنم و با (ایش) کش داری رویم را به طرف دیگر میکنم تا خورشید کمتر سر نیزه نور را در چشمانم فرو کند.

او هم مصر تر از من ادامه میدهد و صدای پر حرصش در اوج خواب دلم را خنک میکند:

– وااااای تو خوابیدی یا از حال رفتی؟ خانم پاشو برای باز جویی منتظرتون هستن.

خنده ای که به لبم می اید را درسته قورت میدهم و واقعا هرچه میخواهم چشمانم از هم باز نمیشود.  . .

با صدای قدم های کسی گوش هایم ناخودآگاه تیز میشوند و او دوباره همان حرکت را انجام می‌دهد‌.

منتها اینبار قبل از صدای کفش های او از صدای فریاد کسی وحشت زده مثل فنر از جا میپرم:

– چه خبره اینجا؟ خانم رفتین مجرم رو بیارین یا بسازین؟

صدای همان دختر محکم و رسا اما پر از خشم به گوشم میرسد:

– تا همین الان داشتم بیدارش میکردم قربان.

سنگینی نگاهشان را حس میکنم و اینبار صدای مردانه اش ارام تر در گوشم پژواک میشود:

– کاملا از قیافش معلومه.  . .

با پا چند ضربه کوتاه به جایی که نشستم میزند و میگوید:

–  بیدار شو خانم اینجا جای خواب نیست.

با کمی تاخیر بالاخره پلک های سنگینم را ازهم فاصله میدهم و نگاه تارم اولین چیزی که رصد میکند یک جفت پوتین واکس خورده مردانه است.

با تردید مسیر را تا بالا ادامه میدهم هرچه بالا تر میروم با دیدن لباس فرم نظامی ترسم بیشتر میشود و دیدن اخم های درهمش زیر سایه بان کلاه برای اینکه بی اختیار از جایم بپرم و به کل کلمه ای بنام خواب و خستگی را فراموش کنم کافی است .

با همان اخم ها رو میگیرد و جای خالی اش در سلول را دخترک چادری پر میكند.

پر اخم به صورت احتمالا پف کرده ام خیره میشود و میگوید:

– دستاتو بیار جلو.  .

دستان خشکم را جلو میبرم و او با بی رحمی دست بند سرد و فلزی را دور دستم سفت می‌کند‌.

باورش برایم سخت است که دستان سفیدم را میان این حلقه های نقره ای و سنگین ببینم؛اما چاره چیست؟

یا باید از حقم دفاع می کردم و یا باید گوشه ای می نشستم و با تمام وجود خود خوری می کردم.  . . که مطمئنا هر کس مرا بشناسد می داند که قطع به یقین انتخابم گزینه اول است.

با هدایت او از سلول خارج میشوم و در اتاق بازجویی پا میگذارم.

اتاق سی و چند متری که دیوار های چوبی دارد و نور نارنجی رنگ بخشی از فضای اتاق را روشن کرده.

وسط اتاق میز بزرگ و چوبی گذاشته اند و سه صندلی اطرافش چیده شده.

 در که محکم بسته میشود ته دلم می لرزد و هنوز ارام نگرفته ام که پشت بندش با صدای مردانه و خشن ای از جا میپرم:

– جولوس اجلال نمی فرمایید سرکار خانم؟

به دنبالش اطراف اتاق چشم میگردانم،

در قسمت تاریک اتاق هیبت تنومدنش را پیدا میکنم و با هر قدمش یک قدم لرزان به عقب برمیدارم.

بی توجه به من یکی از صندلی هارا عقب میکشد و روی ان می نشیند،  سرش را بالا می اورد و نگاه خیره ام بدون ذره ای حرکت را که میبیند فریاد می کشد :

– کجاوه بیارن یا خودت میایی؟؟؟ به اندازه کافی از صبح وقت مونو تلف کردی.  بیا بگیر بشین ببینم کی هستی؟

با پا صندلی مقابلش را عقب هل میدهد و من بدون نگاه گرفتن از صورتش روی ان می  نشینم.

 چشمانم را میبندم و با شدت سرم را تکان میدهم تا دیدم به حالت قبل باز گردد.

کمی طول میکشد ولی بالاخره میتوانم ببینمش که دست به سینه خیره نگاهم میکند.

از خشمی که در نگاهش شعله میکشد  میتوانم قسم بخورم از همین لحظه قرار است شکنجه ام را اغاز کند.

خیرگی نگاه مان روی هم کمی کش دار می‌شود و بالاخره او کسی است که این رشته اتصال را می برد.

پرونده نارنجی رنگی که دستش بود را روی میز میکوبد و با صدای بلندی می‌گوید:

– خب شروع کن.  . .

لب میگزم و میخواهم شروع کنم که صدای قار وقور معده ام پوزخند به لبان او و عرق شرم به پیشانی من می نشاند.

بدنه اش را جلو میکشد و نزدیک صورتم پچ میزند:

– میتونی سکوت کنی. . .  این حقو داری ولی بعدا کارت کشیده میشه به دادگاه.

پس به نفعته حرف بزنی.

نگاهم را بالا میکشم و نمیدانم از کجا شروع کنم.   اضطرابی که دارم دلم را بهم میزند.  حالت تهوع و سرگیجه باهم حمله ور میشوند و برای چند لحظه تصویر مقابل چشمم خاموش میشود.

باز هم تنه اش را عقب میکشد و خیره به صورتم یک قلم و کاغذ از پوشه بیرون میكشد.   با یک دست انهارا جلویم سر میدهد و با چشم و ابرو اشاره میکند:

– بنویس که حرف کشیدن از یه دختر کار سختی نیست چندتا داد و دعوا مایشه  فقط میخوام با ارامش پیش بریم.

آخ!

روی بد نقطه ای دست گذاشتی برادر.  . .

پوزخند روی لبم می اید و برخلاف قبل اجازه میدهم جناب باز پرس حسابی از دیدنش فیض ببرد.

تقصیر خودش است!

 نباید هیچ گاه غرور یک دختر را مورد هدف قرار بدهد.  . .

 با اخم غلیظ تری نگاهم میکند.

با چهره ای بی حال و صامت نگاهش میکنم.

از جا بلند میشود و با ستون کردن دست هایش روی میز میگوید:

– چرا حتی سعی نمی کنی از کرده ات پشیمون باشی؟؟

– اینم باید بنویسم؟؟؟

– بله

دستان بسته ام را بالا میگیرم، دست بند فلزی از دور مچم تا نزدیکی های ارنجم به سمت پایین سر میخورد و استین های لباسم را با خود پایین میکشد.

نگاه او روی رد قرمز دست بند دور مچم خیره میشود و من با لبخند نمادین در صورتش پچ میزنم:

– با دستای بسته نمیشه هیچ کاری کرد، حتی ابراز پشیمونی.  . .

با فك منقبض (لعنتی) میگوید و از اتاق بیرون میرود.

طولی نمی کشد که با کلید کوچکی می اید و دستان بی جانم را از حصار درد ناک دست بند ازاد می کند.

باقدم های بلند به ان سوی میز باز میگردد و روی صندلی اش می نشیند.

گره ی اخم هایش را کور تر از قبل می کند و همانطور که دو دستی صندلی را جلو میکشد به قلم و کاغذ مقابلم اشاره می زند:

– بنویس

 مچ دست هایم را می مالم،  مثل خودش دست به سینه به صندلی تکیه می دهم و با تاک ابروی بالا رفته به صورت بهت زده اش نیشخند می زنم.

تعجب را میان اخم هایش پنهان می کند و با حالت کلافه ای می گوید:

– به نفعته زود تر شروع به نوشتن کنی

صدای ویبره ی تلفن همراهش که بلند می شود، با همان ابرو های کلفت و پاچه بزی باز هم ان جمله ی نفرت انگیز را تکرار می کند:

– من هر کار کردم تو بنویس

با تک سرفه ای صدایش را صاف می کند و بدون نگاه کردن به صفحه تماس را پاسخ می دهد :

– سلام علی کجایی؟

با ایهامی که جمله اش دارد همان بهانه ای که میخواهم را پیدا میکنم. . . .

با نگاه چپی که حواله ام میکند سریع سرم را پایین می اورم،  همان طور که خود را مشغول نوشتن نشان می دهم، حرکاتش زیر چشمی دنبال می کنم و تند تند می نویسم که مبادا لحظه ای را از دست بدهم.

 مثلا وقتی با انگشت شصت و سبابه شقیقه هایش را می فشارد، من حتی رنگ سرخ پوستش را هم از قلم نمی اندازم.

– بگو از طرف منی تا راهنماییت کنن اتاق باز جویی شماره سه.

 با باشه ارامی تلفن را قطع می‌کند، روی پاشنه به سمتم میچرخد و همان طور که به سمتم می اید لب می زند:

 – تموم شد ؟

 با لب خندی تصنعی سر تکان می دهم،  گوشه چشمش چین می خورد و با نگاهی پر از شک و تردید به سمتم می اید.

 همان طور که تلفن  همراه را در جیبش سر می دهد، دست دیگرش راهم برای گرفتن برگه ی من دراز می کند:

– ببینم

 برگه را به سمتش میگیرم که با یک حرکت از دستم بیرون می کشد و با دقت مشغول خواندن کار های خودش در همین چند ثانیه مکالمه می شود.

وقتی با چشمان  از حدقه بیرون زده نگاهم می کند نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم و بی اختیار لب هایم از دو طرف کش می ایند.

انگار که این کارم او را جری کرده باشد برگه را  با حرص روی میز می کوبد و صدایش را بر سرم اوار می کند :

 – دقت  کردی از صبح تا حالا ایستگاه منو گرفتی؟

 بی قید شانه بالا می اندازم و در جایم تکیه می دهم.

نفس های کش داری که خبر از عصبانیت بی‌نهایتش می دهند، در صورتم پخش میشوند و من ترجیح میدهم به جای نگاه کردن به چشمانه سرخش به دیوار تاریک اتاق زل بزنم.

با انگشت چند تقه روی میز میزند و منتظر می ماند تا به سمتش بچرخم، وقتی عکس العملی نمی بیند خودش مقابلم می ایستد و با حرص میگوید:

– من چی گفتم بهتون سرکار خانم؟

– گفتید هرکار کردم تو بنویس.

چشمانش را بست و نفسش را با حرص بیرون داد.

صدایش از شدت حرس می لرزد و زیر لب میگوید:

– من گفتم.  . .  یعنی بدون توجه به من اظهارات خودتو بنویس نه هر غلطی که من کردم و بنویییس

کمی در جایم جابه جا میشوم و میگویم :

– خب تقصیر من چیه؟ جمله تون ایهام داشت، بمن گفتید هرکار کردیم بنویس منم هرکار کردید نوشتم.  . .  این دیگه تقصیر من نیست شما باید به عنوان بازپرس بلد باشید شفاف حرف بزنید.

 با ضرب روی پاشنه میچرد و پشت به من سمت قسمت تاریک اتاق می رود.

از چنگی که در موهایش میزند میفهمم تا حدودی در عصبی کردنش موفق شده ام ولی هنوز دلم راضی نشده.

از طرفی نگرانی مادر دلم را اشوب کرده و از طرفی این غرور مضحک بازجو.

بی اختیار لب از لب باز میکنم:

– من باید با خونه تماس بگیرم، نگرانم میشن اطلاع میدم بعد در خدمت تون هستم.

در همان تاریکی پوزخند میزند و به سمتم باز میگردد، دست هایش را روی میز ستون میکند و تنه اش را به قدری جلو میکشد که سایه ان هیکل مردانه اش روی صورتم می افتد.

از پایین به صورتش نگاه میکنم وجز خشم چیزی میان ان چشم های طوسی نمی بینم.

با فکی منقبض در صورتم پچ میزند:

– اون موقع که وسط خیابون تجمع کردین باید فکر اینم میکردید که اگر بگیرن مون چند روز گیر میوفتیم خانم کوچولو.  . . . کسی که به فکر خونوادس عین بچه ادم میشینه یه گوشه نه که توی یک هفته کل دخترای تهرانو.  . .

اصن خودت بنویس ببینم اینای که توی پروندت نوشتنو قبول داری یا میخوای بزنی جاده مظلوم بازی ؟

پلک برهم می فشارم و لبه های صندلی را فشار میدهم تا خشم زیادم فروکش کند.

– نه خیر هیچم چنین کاری نمیکنم.  . .

و در دلم ادامه دادم(ولی بشین که من پیش تو اعتراف کنم )

تمام حرصی که ضربان قلبم را تند کرده را همراه با بازدم پرصدایی بیرون میدهم و برای چند لحظه سبک شدن سینه ام را حس میکنم.

تار مویی که جلوی چشمانم را گرفته را با فوت کوتاهی کنار میزنم و با صدای کمی لب میزنم:

– الان چیکارکنم ؟؟؟

پوف کلافه ای می کشد و از پوشه کنار دستش برایم برگه جدیدی بیرون می اورد.

انگشت سبابه اش را تهدید وار درهوا تکان می دهد و زمزمه وار میگوید :

– بنویس؛ولی واقعیت رو هرکاری که کردی. . . .  از وقتی که اون هشتک رو ساختی تا وقتی که تجمع کردین.

خیلی جدی به صورتش زل میزنم و او باور میکند که من دست از اذیت کردنش برداشته ام.

سر تکان میدهم و خودکار را گوشه لبم میگذارم؛مثلا مشغول فکر کردن به شری هستم که ساخته ام اما در واقعیت منتظرم در جایش بایستد تا پرتره اش را ان طور که دوست دارم بر دل کاغذ بنشانم.

چند دقیقه ای با نگاه دنبالش میکنم و خسته از انتظار برای ایستادنش شروع به کشیدن خط های نامفهومی روی صفحه میکنم.  . .

نیم ساعتی در سکوت می گذرد با قدم های اهسته سمت میز امدنش را حس میکنم.

مثل دوران مدرسه که با دست برگه امتحان را می پوشاندیم جلوی دیدش به برگه را میگیرم تا کنجکاوی اش را تحریک کنم.

میدانم تشنه نیست ولی با این حساب لیوان های اب را پشت سر هم پر می کند و سر میکشد.

دست و بدنه ام را طوری قرار میدهم که او به هیچ وجه نبیند و من خوشحالم که به هدفم نزدیک میشوم.

روی پیشانی مرد قد کوتاه و شکم گنده ای که فقط صورت به ظاهر جذاب اورا دارد چند خط پر رنگ می اندازم، تا بداند هیچ چهره اخمویی جذاب نیست.  . .

فقط امیدوارم که اخم را جزو مهم ترین عوامل جذابیت نداند که دراین صورت باید گفت :

– بیچاره زنش.  . .

در حال پر رنگ کردن خط اخم و گردی بزرگ شکمش لیوان ابی جلویم میگذارد و اصلا حواسم نیست منتظر ایستاده تا برگه را از زیر دست من بیرون بکشد.

به محض حرکت کوچکم با نوک انگشت برگه را از زیر دستم بیرون میکشد و تمام تقلایم برای باز پس گرفت کاریکاتور خودش از خودش بی اثر می ماند.

اینکه اینطور برگه را با پیروزی در هوا تاب میدهد و روی صندلی اش می نشیند یعنی هنوز ندیده تمام سیاهی روی ان کاغذ خودش است و اینده نه چندان دورش.  . .

وقتی حسابی با چشمانش مرا بابت گرفتن برگه مسخره میکند، حاضر میشود به دست رنج نیم ساعته ام نگاه کند.

با دقت به برگه خیره میشود، هرچه زمان می گذرد انگار بیشتر از چهره خودش خجالت میکشد که هرلحظه سرخ تر از قبل میشود.

 این حالتش مرا یاد زودپز قدیمی مادرم می اندازد.  . .

از همان هاییکه هرچه داغ تر می شود سروصدای بیشتری هم راه می اندازد؛سکوت و سرخ شدن صورتش یعنی کم کم باید منتظر صدای فس فس عصبانیتش باشیم که ناشی از قل قل زدن خشم در تمام وجودش است.

همانطور که گوشه برگه را در دست دارد از همانجا شروع به مچاله کردنش میکند.

اما به چه حقی نقاشی ام را مچاله میکند ؟

جدا از اینکه کاریکاتور اوست، اثر من است. . .  مثل فرزندی که مادر بطن خود می پروراند من هم او را از چند خط کوچک به اینجا رسانده ام.  . .

ناگهان در اثر نرسیدن خون به مغزم کنترل زبانم را از دست میدهم.

همانطور که به سمتش خیز برمیدارم بر سرش فریاد میکشم :

– بییییییییی نااموسسس نقاشی مو چرا مچاله کردی؟؟

چشمانش قد گردو باز میشوند، منی که مثلا به محرم نامحرم حساسم دو دستی یک دستش را می چسبم تا کاغذ گوله شده را از میان انگشت هایش جدا کنم.

از سفتی دستش که خسته می شوم ناگهان مثل سینا پس گردنی محکمی به سرش می زنم.  . . طوری که حالت موهای ژل خورده اش عوض می شود.

هر دو از شوک کار وحشتناکی که کرده ام چند ثانیه خیره به هم نگاه میکنیم، نمی دانم چه مرضی است که در اینجور مواقع خنده ام می گیرد و باز این بار نتوانستم قهقه خنده ام را در گلو خفه کنم.

صدای خنده ام بالا می رود، فکر کنم اولین مجرمی هستم که در اتاق بازجویی بازپرس را زده و غش غش خندیده.

خنده ای که سعی می کنم با فشردن گوشه های لبم کنترلش کنم از صدای فریادش خفه می شود و لب هایم مثل دو خط موازی بدون هیچ انهنایی روی هم قرار می گیرند :

– خفه شووو

بی حرف نگاه خیره ام را به کاغذ مچاله شده در دستش می دوزم و برای پس گرفتنش دست دراز می کنم.

اخم شدیدی می کند و جوری از روی صندلی بلند می شود که صندلی با صدای بدی روی زمین می افتد.

شانه هایم می پرند، او با طعنه از کنارم رد می گذرد و همچنان صدایش دیوارهای عایق صدا را می لرزاند.

 چه برسد منی که اخرین بار یادم نیست چه کسی سرم داد کشیده.  . .

– راست میگن به زن جماعت نباید رو داد.  . .  خریت اونی بوده که به تو ازادی داده اینهمه پررو شدی.  . .

همین یک جمله را بیشتر نشنیدم.  . .

منظورش به خانواده ام بود ؟

نفس هایم تند می شوند و امروز فقط یکی از ما باید از این اتاق زنده بیرون برود.  . .

همانطور که ادامه حرف هایش را بر سرم اوار می کند،   به سمت میز می روم و لیوان ابی برای خودم پر می کنم.

– اگر نشونده بودنت گوشه خونه دوتام تو سرت می زدن دیگه از این غلطای اضافی نمی کردی که پلیس مملکتو  بزنی وایسی به ریشش بخندی.  . .  واقعا قدیمی ها عقیده درستی داشتن که هرشب زنا شونو کتک میزدن.

چشم هایم را می بندم و پس از یک دم و باز دم عمیق روی پاشنه به سمتش می چرخم.

پشت به من دست به کمر ایستاده.

لب هایم را روی هم فشار می دهم و در طی یک حرکت آنی باز هم برای ادب کردنش دست به کار میشوم :

– ببین منو

چرخیدنش همان و خالی شدن تمام اب پارچ روی صورتش همان.

ذوق می کنم، پارچ را روی میز بر می گردانم و مثل خودش دست به کمر می ایستم :

– اتفاقا خانواده من منو خیلی هم خوب تربیت کردن، ولی با شخصیتی که از خودت نشون دادی منم طوری رفتار کردم که لیاقتته.

پس از ریختن اب موهای پر پشت و سیاهش به صورتش می چسبد و اب که مانند ابشار از سر و بدنش می ریزد چوب های کف اتاق را خیس می کند.

نگاهم بین او و ظرف خالی اب می چرخد. . .

 فکر نمیکردم همین نصف پارچ اب بتواند تا این حد اورا خیس کند.

با ترس به پره های بینی اش نگاه میکنم که مثل ببری زخم خورده باز و بسته میشوند.

حس میکنم هر ان ممکن است که با ترکش های انفجارش در همین اتاق تکه پاره شوم.

 ناگهان  فرشته ای از اسمان نازل میشود و چند تقه به در  میزند.

نفسش را با صدای (پوف) مانندی بیرون می دهد و کلافه موهایش را رو به بالا هل میدهد.

 با همین تماس کوچک هم اب از دست هایش می چکد.

با نگاهی چندش و صورتی جمع شده اب انگشتانش را در هوا می تکاند.

 از گوشه چشمانش تیز نگاهم میکند و  موقع رد شدن از کنارم زیر لب میگوید:

– شانس اوردی

در را که باز میکند، بلافاصله  از قاب در کنار می‌رود:

– بیاتو علی.  .

– سلام.  . . .  واااووو! چی به سرت اومده پسر ؟. . .  اومدی بازجویی کنی یا دوش بگیری؟

صدای اشنایش در اتاق می پیچد و فقط بوی عطری که دیشب دخترک درونم را دیوانه کرده بود، میتواند ثابت کند

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

او.  . .

اکنون.  . .

با چشمانی گرد شده و دهانی باز اینجا ایستاده است.

در نگاهش تعجب موج می زند و تنها علامت حیاتش انگشت سبابه ای است که بین من و بازپرس میگردد.

بالاخره بعد از این همه جنجال اسمش را از زبان ان علی نام میشنوم که میگوید:

– سامان.  . .  تو.  . .  خیس. . .  تو اینو به این روز انداختی؟

نصف جمله مخاطبش سامان است و باقی جمله مخاطبش من هستم.  . .

از صورت سرخش توقع اخم و تخم و داد و فریاد دارم ؛ولی برعکس روبه سامان میگوید:

– چله زمستون خودتو خیس کردی، برو لباس عوض کن الان سرما میخوری.  . .

بازهم داغ میکند و میخواهد چیزی بگوید که علی با نیم نگاهی سمتم ساکتش می‌کند :

– برای صحبت با ایشون با من تماس گرفتی؟

با غیص نگاهم میکند و اماده حمله (بله ) پر کینه ای میگوید.

علی که اوضاع را این گونه می بیند دست روی کمرش میگذارد و او را بیرون از اتاق هدایت میکند.

در را که می بندد صورت سرخش را به سمتم می‌چرخاند و زیر خنده میزند.  . .

عجب بازپرسی متفاوتی را تجربه کردم من.  . . همانطور که پالتوی بلند و مشکی رنگش را از تن در می اورد به میز اشاره میزند تا بنشینم؛ولی من به دنبال اثری از مرد شکم گنده و قد کوتاهم دور اتاق چشم می چرخانم.

با دیدن گوله کاغذ را که در نزدیکی در افتاده به وجد می ایم و مثل بچه گربه سمتش شیرجه میزنم و از روی زمین می قاپم.  . .

بی توجه به او که با تعجب نگاهم میکند،  گوله مچاله شده کاغذ را از هم باز میکنم و روی پاشنه سمت صندلی ها می روم تا سر جایم بنشینم.

به چشمان عسلی اش نگاه میکنم و خاطرات گذشته در ذهنم مرور میشود.   مثلا همه این جنجال هایی که دیروز در میدان اصلی شهر به راه انداختم اول از همه شرکت همین اقا سرچشمه می‌گیرد.

نگاه خیره ام که روی صورتش طولانی میشود لبخندش کم کم از بین میرود و با دست به خودش اشاره میکند:

– این طوری نگام می کنی حس میکنم مجرم منم بازجو تویی.

نقاشی ام را تا میکنم و گوشه میز میگذارم.

هنوز نمیتوانم باور کنم که یک منشی ساده اداره به عنوان بازپرس مقابلم نشسته است.  . .

پلک میزنم و نا محسوس رانم پایم را نیشگون میگیرم؛بلکه از خواب و رویا بیدار شوم؛ولی دردش را حس میکنم.

لب باز میکنم ولی حرفی ندارم که بگویم.

شاید بیش از حد متعجب شده ام که زبانم این گونه قفل شده است و حروف را برای کنار هم چیدن گم کرده ام.

او که این گونه چهره متعجبم را می بیند با تک سرفه ای گلویش را صاف میکند و همانطور که برگه های پوشه نارنجی رنگ را زیر و رو میکند لب میزند:

– خب من متاسفانه زیاد وقت ندارم پس بیا کارمونو شروع کنیم سرکار خانم.  . .  سایدا‌‌. . .  مومنی.

او هم کاغذ جدیدی با خودکار بیرون میکشد ولی با این تفاوت که اینبار انها را مقابل خودش می گذارد.

دست هایش را در هم قلاب میکند و مستقیم به چشمانم زل میزند.

نفس عمیقی میکشم و معذب نگاه می دزدم.

هر چقدر هم سرتق و کله شق باشم باز هم یک دختر هستم.  . .  بعضی نگاه ها و حرف ها معذبم میکنند‌.

فکر کنم این حسم را به خوبی درک می‌کند که برای عوض کردن جو در حرف زدن پیش قدم میشود :

– بنظرم حق داری اینو بدونی، اولین نفری هستی که تونسته با سامان اینطوری برخورد کنه؛یعنی چطور بگم.  . .  ارشد ها هم ازش حساب میبرن.  . .

بازهم لبخندش کش می اید و دست به سینه به صندلی تکیه میدهد.

نگاه پر معنی حواله ام میکند و میگوید:

– پس می‌خواستی منو از کرواتم دار بزنی ؟

هول میکنم و برعکس نفر قبلی ترس عجیبی از او در دلم به راه افتاده است :

– نه نه نه.  . .  من فقط. . .  فقط عصبانی بودم.

– عصبانیت اون موقع ربطی هم به اتفاقی که دیروز افتاد داره؟

در گلویم احساس خشکی میکنم،   دست جلو میبرم و لیوان ابی که از قبل پر کرده بودم را یک نفس سر میکشم.

با زبان لب هایم را تر کردم و گفتم:

– اره ربط داره فندک اولو خود شما زدی، بقیه هم بنزین ریختن روش گر گرفت.

تنه اش را جلو گشید و دستش را زیر چانه زد:

– میدونی بخاطر این کار برای همه تون سو پیشینه ثبت شد؟ چیزی که بخاطرش خیلی کارا رو دیگه نمی تونید انجام بدین ؟

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

با ناراحتی نگاهش میکنم و لب میزنم:

– حتی استخدام؟؟

بلند بلند میخندد و با دست صورتش را می پوشاند:

– تو هنوز گیر کاری؟

اخم میکنم و با جدیت به صورتش زل میزنم تا به من بیشتر توجه کند و همین هم میشود.  . .

به محض این که نگاهش به صورت پر اخمم می افتد اثار خنده به کل از صورتش محو میشود.

گلویش را صاف میکند و منتظر نگاهم میکند.

با صدایی محکم میغرم:

– بله من هنوز لنگ کارم.  . .  اگر همون روز ها استخدام شده بودم الان بابام زنده بود.

نگاهش رنگ و بوی ترحم به خود میگیرد، چیزی که حاضرم بمیرم ولی در چشمان کسی نبینم.

نگاهم با غیض ‌و خشم همراه میشود.

حالا من با اخم و او خیلی جدی به صورتم نگاه میکند.

قفل دستانش را از هم باز میکند، خودکار استیل نقره ای را از روی میز بر میدارد، چند خط در کاغذ پیش رویش یادداشت میکند و دوباره به چشمانم نگاه میکند.

– برای پدرت متاسفم؛ولی یه چیزی هنوز برام جای سواله، واقعا حرف من تا این حد برات ناراحت کننده بود؟

نفس عمیق میکشم.

هرچه تلاش میکنم ارامش خودم را حفظ کنم، نمیتوانم.

غروری که در هزارتوی مغزم وجودش را فریاد می زند، ساکت میکنم و برایش از ناراحتی هایم میگویم. . .

از خشمی که در دلم چنبره زده و از غروری که بخاطر حرف های امثال او به درد آمده است صحبت میکنم.

حرف هایم را با دقت گوش میکند و گاهی چند خط در کاغذ زیر دستش می نویسد.

گاهی هم مشتش را تا روی لب هایش بالا می اورد و صورتش از حرص به سرخی میزند.

جمله اخرم را میگویم، نفس عمیقی از سر اسودگی میکشم،  از او نگاه میدزدم و با پایین انداختن سرم منتظر کلامی از جانب او میشوم؛ولی سکوت سنگینی که اتاق را در بر گرفته نشان میدهد در فکر فرو رفته است.

میخواهم سرم را بلند کنم و به چشمان عسلی نگاه کنم که مرا سخت یاد پدرم می اندازد ولی در باز میشود و نگاه هردوی مان به سمتش کشیده میشود.

سامان با همان اخم های زشت وارد میشود و تا پشت سر علی پیش می اید، نگاهم که به چشمان علی می افتد غم لانه کرده در عسلی هایش ته دلم را می لرزاند.

سامان دست به سینه روی صندلی کنار او می نشیند و برگه زیر دستش را میکشد.

سیبل نگاه مرد روبه رویم میشوم و او  تازه متوجه برگه تا شده کنار دستم می شود.

تا به خودم بجنبم انرا از زیر ارنجم می قاپد و به پشتی صندلی اش تکیه می دهد‌.

تای کاغذ را باز میکند و با لبخندی که هر لحظه بیشتر کش می اید نگاهش بین سامان و برگه می چرخد.

او هم درحالی که برگه علی را میخواند لب هایش خیلی نرم از هم باز میشود و در اخر شلیک خنده ی هر دو سکوت اتاق را خورد میکند.

مانده ام به سامان اخم کنم یا با علی بخندم.

دست به سینه نگاهم بین هردو میگردد ‌و در دل به این فکر میکنم که اگر بندی بود قطعا سامان را از قلاب همین چراغ زرد رنگ اعصاب خورد کن حلق اویز میکردم.

علی نگاه خیره و خشنم را روی سامان شکار میکند و با صدایی که خنده در ان موج میزند می‌گوید:

– برای اینم دنبال کروات میگردی؟

بدون نگاه برداشتن از صورت سامان تنها بی حرف سر تکان میدهم.

 تازه توجه سامان به مکالمه بین ما جلب می شود و با صورتی سرخ میگوید:

– چی شده؟

علی با دست کشیدن به صورتش و سامان فشردن گوشه های لبش سعی میکند لب خندش را کنترل کند؛اما بازهم تا نگاه سامان سمتم می اید، ازادانه زیر خنده می زند و نیش بسته شده علی را هم باز میکند.

سامان در همان حالت خنده رو به علی می گوید:

– من به اظهارات مسخره این خل و چل میخندم تو داری به چی میخندی؟

علی همانطور که لبخند تمسخر امیزی به لب داشت برگه دستش را طوری مثل پرچم در هوا تکان داد که سامان نقاشی داخلش را ببیند.

چشمان سامان تا اخرین درجه ممکن گشاد میشوند و ناباور به مردک چاق و قدکوتاه توی کاغذ زل میزند.

در همان حین لب میزند:

– امکان نداره!

علی با خونسردی چشم میبندد و زمزمه میکند:

– امکان داره.

چنان با هول زدگی از جایش بلند میشود که صندلی چند متری عقب میرود و در نهایت با صدای بدی روی زمین می افتد.

استر جیب هایش را بیرون میکشد و همزمان زمزمه میکند:

– مطمئنم که با خودم بردم بیرون، انداختم توی خورد کن.

علی با همان لبخند مسخره ای که به لب نشانده بود باز هم کاغذ را تکان میدهد و چند باری ابرو هایش را بالا و پایین میکند.

سامان باز هم مثل زودپز قدیمی کم کم سرخ میشود و رو به علی می‌گوید:

– خودت با زبون خوش بدش.

علی سر به چپ و راست تکان میدهد و نگاهش بین من و برگه می چرخد.

کمی با حالت متفکر گوشه ابرویش را می خارد و لب میزند:

– سامان به ابرو بیش از حد پر پشت معروفه جا داشت یکم پر پشت ترتر بکشی.

سامان با فکی سفت شده می غرد :

– عـــــلــییییی اون روی منو نیار بالا.

بدون جدا کردن نگاهش از برگه خیلی ریلکس میگوید:

– جوش نزن شیرت خشک میشه پسرم.

سامان انگشت سبابه اش را تهدید وار سمت علی میگیرد:

– خودت با زبون خوش پس بده

ابرو بالا می اندازد :

– نووچ

سامان در یک حرکت سمتش خیز برمی دارد و علی فرض تر از او برگه را عقب می برد.

مثل دو کودک خردسال باهم گلاویز می شوند:

دست چپ سامان برای گرفتن برگه دراز میشود و علی با دست راستش مانع جلوتر امدن سامان میشود تا بتواند با دست دیگر برگه را عقب تر بگیرد و به دست من برساند:

– بگیر بگیر حیفه چنین اثر هنری دست این دایناسور بیوفته.

لب خند بعد از مدت ها عضله های صورتم را شکل میدهد و درست همان زمان که خود را برای گرفتن برگه جلو میکشم، سامان هر دو دست خود را از دوطرف علی سمت برگه دراز میکند.

تعادل علی روی صندلی بهم میخورد و هرسه باهم پخش زمین میشوند.

چند ثانیه سکوت میشود و من فقط به دنبال برگه‌ای چشم می چرخانم که چند ثانیه پیش از دست علی رها شد.

کمی با پایم صندلی را به عقب می رانم، در جایم بلند میشوم و به محض دیدن صحنه روبه‌رویم ناخواسته (هین) میکشم.

هر دو روی هم افتاده بودند و لب هایشان به هم چسبیده بود‌.

دستم را که روی دهانم می گذارم به پشت می چرخم و تا رسیدن به برگه ای که کمی از انها دور تر افتاده، عقب عقب میروم.

روی زانو خم میشوم برگه را در مشت میگیرم و صدایشان از پشت سرم می اید:

– اه پاشو جمع خودتو از روی من مرتیکه حالمو بهم زدی.  . .

صدای جا‌به‌جا شدن شان روی چوب های کف اتاق می آید و من سرخوش از باز پس گرفتن نقاشی ام با لب هایی کش آمده روی صندلی ام باز میگردم.

صندلی زود تر از ان دو سرپا میشود، بعد سامان قد علم میکند و در اخر همانطور که به علی در ایستادن کمک میکند لب میزند:

– به من چه اگر از همون اول برگه رو داده بودی الان مجبور به این بوسه زندگی نمی شدیم.

چشمانم گرد میشوند وبا تعجب به سامان چشم میدوزم اما حقیقتا اگر از زبان کس دیگری می شنیدم دلم میخواست قهقهه ای بلند سر بدهم ‌ولی سامان کسی است که خندیدن به رویش جرم محسوب میشود.

علی همانطور که صورتش را از چندشی اتفاقی که افتاده جمع کرده است، با پشت دست چندین بار لب هایش را پاک میکند.

 در اخر هم از پشت لگد جانانه ای حواله ی سامان میکند.

دوباره هرکسی سر جای خود بر می گردد و من برگه نقاشی را در استین لباسم پنهان میکنم.

علی برگه را از دست سامان می گیرد و با اخم به چروک کوچکی که رویش افتاده است نگاه میکند.

سامان که مظلومانه شانه بالا می اندازد، علی برگه را با خودکار به طرفم هل میدهد و میگوید:

– بخون، اگر باهاش مشکلی نداشتی زیرشو امضا کن که بره توی پرونده ات.

حرف هایش مثل خالی شدن سطل اب یخ روی سرم است.

هر چقدر هم یک بازجویی متفاوت را تجربه کرده باشم، باز هم اکنون در جایگاه دختری هستم که یک شب را بازداشت بوده و اکنون پای میز محاکمه نشسته است.

چیزهایی که در این جامعه برای خیلی ها ننگ است و مایع سر افکندگی.

لب برهم می فشارم و از پشت پرده اشکی که دیدم را تار کرده سخت می توانم کلمات را از هم تشخیص بدهم.

به سختی اشک هایم را پشت سد پلک هایم نگه می دارم و بعد از امضای نا منظمی که میزنم خودکار و برگه را به سمتش میگیرم.

دست دراز میکند و برگه را از میان انگشتانم بیرون میکشد، نگاهی اجمالی به بالا تا پایینش میکند و به سمت سامان میگیرد:رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

– ثبت کن، زودتر حکمش بیاد.

نگاه از بالا به پایین سامان بین من، علی و برگه می چرخد.  با یک دست زیر برگه میزند و همانطور که از پشت میز بلند میشود میگوید:

– حکم چی ؟ کشک چی ؟ دختره رد داده چهار نفر ادم دور هم جمع شدن فقط وقت نیرو ها رو تلف کنن.   یه تعهد میده، یه سو پیشینه خوشگل میشینه توی پروندش میره خونش.  . .

علی گوش چشمش را چین می اندازد و میگوید:

– سامان معلوم هست. . . ؟

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

– سامان چی ؟ فکر میکنی برای چی خندیدم ؟ چون باورم نمی شد اینقدر اظهاراتش بخواد مسخره از اب در بیاد.  . .

از حرف هایش خونم به جوش می اید و لباسم در مشتم چنگ میشود؛ولی حیف که اگر حرف بزنم حصار شیشه ای بغض، در گلویم خواهد شکست.

نفس عمیقی میکشم.

انقدر عصبی هستم که نمی فهمم سامان کی از اتاق بیرون زد و علی کمکم کرد تا تعهد نامه بنویسم.

در حالی که دیگ صبرم قل قل می جوشد تا سر برود،  همراه علی وارد اتاق دیگری میشویم و سامان انجا منتظر است تا من چند جای دیگر را امضا کنم.

همانطور که روی میز کمی خم میشوم تا برگه ها را امضا کنم سامان کنار گوشم پچ میزند:

– لطفا هر وقت که هورمونات در حال غلیان بود بجای این که وسط شهر جنجال به پا کنی و ایستگاه چندتا ارگانو باهم بگیری یه لیوان گل گاو زبون بخور تا شب سیستمت اوکی میشه.  . .  جواب نداد زعفرون.  . .

کاملا معنی حرفش را درک میکنم که چه چیزی را هدف قرار داده است.  . .

دستم از شدت حرص می لرزد، مخصوصا با جمله اخرش که بی توجه به لحن سرزنش بار علی رو به او میگوید :

– من فقط موندم اینا چرا وقتی حالشون خرابه دنبال پاچه میگردن.  . .

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

سر رفت.  . .

دیگر صبرم سر رفت.  . .

و جواب همه این ها، سیلی پر حرصی شد که با چشمان خیس به صورت سامان کوبیدم.

صدای بلندش مثل صدای صاعقه در اتاق پیچید و من دیگر نماندم تا ببینم چه میکند.  . .

با قدم هایی که از شدت خشم میلرزید، از ان ساختمان کزایی بیرون زدم.رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

هنوز از نگهبانی رد نشده بودم که سد اشک هایم شکست و صورتم خیس شد.رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی

رمان سایدا  نویسنده مریم حسنی :

  • اشتراک گذاری
  • برچسب ها:
https://persiannovell1.ir/?p=2554
لینک کوتاه مطلب:
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب

نام (الزامی)

ایمیل (الزامی)

وبسایت

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره سایت
سایت پرشین رمان یک مرجع معتبر برای خرید بهترین رمان های ایرانو جهان لطفا با ما همراه باشید به زودی اپ بزرگ ما هم فعال خواهد شد که امکانات بی نظیری برای شما خواد داشت ... منتظر باشید ...
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " پرشین رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.